پارادوکسِ خیالِ من

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل نوشته» ثبت شده است

پاهامو به روال همیشه گذاشتم روی مبل و خودم پهن زمین شدم 

کش موهامو باز کردم و پخششون کردم روی قالی

یه باد خنک از سمت کولر میخورد به سرم 

زل زدم به سقف

از توی آینه های در هم و برهم لوستر به خودم و لباس گشاد و خنده دار تنم نگاه کردم 

توی همون سکوت شاید خوب فقط فکر کردم 

به اینکه امروز چهارشنبه است و تا جمعه فاصله ای نیست!

به اینکه راستی راستی داره تموم میشه ؟

به اینکه اگر نشد چی ؟ و در همین حین خودمو دعوا میکنم که مگه قرار نشد این فکر مخرب رو حذف کنی ؟؟

به اینکه......


لحظاتی چشمامو بستم و گذاشتم ذهنم به هر جا دوست داره سفر کنه ! 

ذهنم جایی نرفت و فقط یه موج آرامشی وجودمو گرفت !

و مرتب توی ذهنم مرور میشد که:

سمانه به تهش فکر نکن ! مگه قرار نشد بسپاری دست خدا ؟


چشامو باز کردم و مجال این افکار رو از ذهنم گرفتم !

و شاید همین چند دقیقه کل این 9 ماه مثل یک فیلم با دور تند از جلوی چشام رد شد...

  • سـَمآنـھ.ر

این روزا هر صبح که بیدار میشم میبینم از دیروز تا الان یک هفته گذشته ! 

اینقدر زمان داره سریع میگذره که اصلا باورم نمیشه فقط دو جمعه دیگه رو بگذرونم،جمعه سوم کنکورم خواهد بود !

به همین سرعت همین 3 هفته هم میاد و میره و من میام میگم تموم شد .....

چند روزیه هی میگم دیگه اگر خواستی پست بذاری حق نداری از واژه ((کنکور)) و وابسته هاش استفاده کنی !! ولی ناخودگاه به هر چیزی فکر میکنم تهش به کنکور ختم میشه ! حس میکنم افکارم اونقدر محدود شده این چند وقت که اجازه فکر کردن به چیزای دیگه رو ندارم !

اینقدر این چند وقت اتفاقات خوب و بد داشتم و تجربه های جدیدی کسب کردم که خیلی دوست داشتم اینجا ثبت بشن اما نمیدونم چرا نتونستم اینجا ثبتشون کنم :(

چند نفر از بلاگر ها توی چند وقت اخیر من رو به چالش های خوب و جالبی دعوت کردن !

موضوع چالش ها هم دقیقا چیزایی هست که یادداشت کرده بودم خودم سر فرصت که ازشون بنویسم اینجا !

ولی نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره ! واژه کم میارم ! 

برای همین ؛

 اول از همه ازشون تشکر میکنم

 دوم اینکه قول میدم در اولین فرصتی که ذهنم برای نوشتن اماده شد،بیام و بنویسم !


ادامه مطلب با اینکه شاید طولانی باشه ولی ارزش زمان گذاشتن رو داره :)

  • سـَمآنـھ.ر

این روزا اینقدر حجم افکار توی سرم زیادن که واقعا دارم کم میارم !

خوشحالم ازینکه فقط 37 روز دیگه تا کنکور مونده ! 

در عین حال هم ناراحتم ازینکه 37 روز دیگه مونده !

خوشحالم چون داره تموم میشه !

و ناراحتم چون زمان زیادی نمونده و تنبلی این روزام حسابی عنان کار رو از دستم گرفته !

ولی میدونید این خوشحالم میکنه که امسال focus اصلیم روی اینه که سر جلسه با آرامش تمام اون چه خوندم رو پیاده کنم !

یکی از دوستام که یکسالی ازم بزرگتره و امسال رفت دانشگاه چند وقت پیش بهم گفت ببین سمانه من این راه رو رفتم ! اعتماد کن به خدا ! از تلاشت دست نکش ولی در عین حال هم حس کن یک نفر هست که میخواد یه کاری کنه که در نهایت تو خوشحال باشی ! شاید حتی الان ناراضی باشی از حالت ولی بعدا خیلی ازش تشکر میکنی !

خودش عشق و زندگیش پزشکی بود! بعد رتبه امسالش حدود 1000 تا فاصله داشت برای قبولی پزشکی ! دیگه رفت سراغ فرهنگیان و الان داشنجوی آموزش ابتدایی شهر خودمونه :) 

بهم گفت : الان اینقدر خوشحالم از جایگاهم که حتی بهم بگن برگرد پزشکی بهترین دانشگاه نمیرم ! میگفت کل تابستون رو گریه میکردم که چرا نشد ولی الان هر روز صبح دارم از خدا تشکر میکنم که نشده !

با حرفای دوستم ته دلم یه جورایی گرم شد ! به اینکه خدا میبینه و قطعا تمام اون سختی ها و اتفاقات بد مهر 97 رو برام جبران میکنه :)

خدایا من بهت اعتماد میکنم و مطمینم در نهایت اتفاقی میافته که من خوشحال خواهم بود ^_^


  • سـَمآنـھ.ر

از نظر روحی خیلی نیاز دارم با "ط" صحبت کنم !

ولی هم گوشیم مدتیه خاموشه و قصد روشن کردنشو ندارم :(

و هم اینکه دوست ندارم مزاحم وقتش بشم :(

ولی عجیب دلم براش تنگ شده و فقط منتظرم این کنکور تموم شه و فرداش برم پیشش اینقدر بغلش کنم که تمام دلتنگیهای این چندین ماهی که ندیدمش فراموش شه !


+برچسب بخوره به روزای سخت و محدودکننده کنکوری من :(

بعدا نوشت : نتونستم مقاومت کنم 🥺🤦🏻‍♀️ گوشیمو روشن کردم و بهش پیام دادم ....

  • ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۱۵
  • سـَمآنـھ.ر

تقریبا دو سال پیش توی همین روزآ من درگیر آماده شدن برای امتحانای نهایی سوم بودم !

نلی عزیزم که دیگه احتمالا بلاگرها میشناسنش در جواب سردرگمی ها و استرسهایی که برای کنکور و نهایی داشتم یه جمله بهم گفت که بعد از گذشت دو سال از یادم که نرفته پررنگ تر هم شده !

گفت : کنکور ساده ترین و استانداردترین آزمون آزمایشی هست که میدی و قرار نیست سوالا از آسمون بیاد ! فقط باید آرامشت رو حفظ کنی و سر جلسه سوالا رو حل کنی !

بهم گفت: وقتی زمان بگذره متوجه میشی کنکور ته دنیا نیست و هنوزم زندگی ادامه داره !

 

میدونید اون زمان به عنوان یک دختر 17 سال بی تجربه درک درستی از حرفای نلی نداشتم !

میدونید تا کی ؟

تا 8 تیر و سر جلسه !

اینکه سوالا از آسمون نیومده بود !

اینکه با خوندن و مرور و حفظ آرامش یه حجم عظیمی از سوالا برای هر آدمی حل شدنی بود !

و این روزا هم به درک درستی از حرف دیگه اش رسیدم!

اینکه کنکور ته دنیا نیست

اینکه الان زندگیم ادامه داره !

و گاهی حتی به این فکر میکنم اگر هم در نهایت اون چیزی که میخوام نشه بازم زندگیم ادامه داره و میگذره این روزا و فراموش میشن !


  • سـَمآنـھ.ر


مادرم همیشه میگه : از وقتی بچه بودی با اینکه یه دختر آروم و با ادب بودی ولی هیچ وقت جلوی هیچ پسری کم نمیاوردی !

امروز داشت برام میگفت : سمانه وقتی 4-5 سالت بود رفته بودیم اصفهان و مادربزرگت هم باهامون بود. یه جایی تو و مادرجونت رو تنها گذاشتم و بعد از 15 دقیقه برگشتم دیدم بغلت کرده ودوتایی میخندیدن ! همونجا از مادربزرگت پرسیدم چی شده ؟ گفت: از این کوچولوی آروم توقع نداشتم اینجوری دفاع کنه از خودش ! تو که رفتی 2 تا پسر 7-8 ساله اومده بودن اذیتش کنن که  من تا اومدم دعواشون کنم دیدم سمانه جفتشونو پرت کرد توی آب (فک کنم کنار رودی جایی بودیم)!

مادرم اینا رو با خنده و تعجب بعد از 15 سال ازون ماجرا تعریف میکرد !

یادمه حتی وقتی کودکستان میرفتیم وقتی پسرا موهای قشنگ و بلند دوستمو میکشیدن کل حیاط رو دنبالشون میدویدم و تا یه دونه نزنم تو کله اشون دست بر نمیداشتم :)

یه دونه ازین همین پسرا آشنای خانوادگی ماست و هر بار میبینه منو میخنده و میگه هنوز سرم درد میکنه از بابت کتکی ازت خوردم !

بزرگ تر که شدم با توجه به جامعه مردسالارمون توجیه شدم که سکوت کنم !

ولی من آدمی بودم که سکوت کنم ؟

به جای سکوت همیشه جوری رفتار کردم که این مزاحمت ها کمتر بشه ! و واقعا هم شد !

ولی توی تمام این سالهای دختر بودنم و تجربه هام یه چیز رو خیلی خوب متوجه شدم

اینکه دخترای این سرزمین خودشونو خیلی کمتر از پسرها میبینن و هیچ ارزشی برای خودشون قایل نیستن ! و اعتماد به نفسی ندارن !

یکی از دوستام از نظر پوشش مدل باز و راحتی داشت ! یهویی دیدم از هر نظری که فکرشو بکنید عوض شد ! و پوشش جدید انتخاب کرد . خیلی دوست داشتم ازش بپرسم چرا ؟ ولی نپرسیدم چون گفتم این حریم شخصی اونه و حتما صلاح دیده پوشش و لایف استایل جدیدش براش خوبه !

تا یک روز دیدمش و سر صحبت رو باز کرد

گفت سمانه با یه پسر آشنا شدم که برام مشخص کرده چی بپوشم و چجوری رفتار کنم و یا حتی با کیا رفت و آمد کنم !

خندم گرفت از حرفاش و فکر کردم داره شوخی میکنه !

که ادامه داد : این پوشش جدیدم خیلی سخت و آزاردهنده است !

گفتم : خوب چیزی رو انتخاب کن که خودت دوسش داشته باشی ! مگه خودت چشه ؟

گفت: وااای نگی دیگه اینجوریا ! خب باهام کات میکنه دیگه !

صادقانه وقتی دیدم این قدر در نظر خودش بی ارزشه و میذاره توی 20 سالگی یه پسر 22 ساله که هیچ نسبتی باهاش نداره براش تعیین تکلیف کنه منم سکوت کردم

 منتظر این بودم که یه روز هم بهم پیام بده و بگه: دیگه نمیتونم باهات رابطه ای داشته باشم چون دوست پسرم گفته تو از مرزی که برام تعیین کرده رد شدی !

و همین طور هم شد :)

خیلی ناراحت شدم

نه ازین بابت که قرار بود دیگه رابطه ای نداشته باشیم

برای خودش ناراحت شدم که اینقدر بی ارزش میکنه خودش رو !

 

ازین مثالها روزانه من کلی میبینم ! و همیشه برام سواله که چرا دخترا دارن خودشونو مجبور به رابطه ای میکنن که تمام استقلالشون رو میگیره و تقریبا دارن اذیت میشن ؟ فقط برای اینکه آخر شب یه نفر بگه دوسشون داره ؟

قطعا ما دخترا و پسرایی داریم که به انتخابهای هم احترام میذارن و رابطه خوبی دارن ولی من طرف صحبتم یه گروه دیگه است !

هر زمان یک دختر(زن) خودش رو با همون ویژگیها دوست داشت و به خودش احترام گذاشت مطمین باشید هیچ پارتنری(رسمی یا غیر رسمی)  ازش توقع تغییر نخواهد داشت ولی مادامی که بشید عروسک دست بقیه تبدیل به یک شخصیت1000 جهتی میشید که خودتونم تحملش رو ندارید !

کلام پایانی :

اگر دوست دارید بقیه دوستتون داشته باشن اولین گام اینه خودتون خودتونو دوست داشته باشید ^_^

پ.ن: من همیشه با آقایون در هر جایگاهی مودبانه صحبت میکنم و احترام میذارم(که 90% هم متقابلا احترام دریافت میکنم) و دلیل این چیزایی که نوشتم این نیست که بگم من ضد پسرم و فقط دعوا میکنم :)


  • سـَمآنـھ.ر

وقتی خسته ای!

وقتی داری از ظرفیت مازاد بدنت استفاده میکنی که بتونی بیدار بمونی !

وقتی از حجم سوالایی که ذهنت رو درگیر کرده بغض کردی و نزدیکه که بباری !

وقتی دلت بیرون رفتن و آزادی میخواد ولی اون کتابا این اجازه رو بهت نمیدن ! اگر هم ساعتایی رو بری بیرون تماما عذاب وجدان داری که اگر خونه بودی فلان بود!

وقتی دلت پر کشیده برای دیدن فیلم !

وقتی کلی از اخبار روز بی خبری و انگار نه انگار توی همین اجتماع زندگی میکنی !

وقتی کل زندگیت خلاصه شده توی یک اتاق و یه سری کتابهای تکراری و یه میز و صندلی !

وقتی هوا بارونی هست و تو از اعماق قلبت دوست داری توی این هوا بری زیر پتو و ساعتها بی دغدغه بخوابی ولی نمیشه ! اگرم بشه اینقدر بهش فکر میکنیکه زهر مارت میشه !

وقتی در جواب همه پیشنهادهای بیرون رفتن مجبوری بگی :نه !

وقتی 

وقتی 

........

درست توی همین زمانها چشمات روبرای لحظه ای ببند و به 70 و اندی رو دیگه فکر کن !

وقتی ظهر بعد از اصلی ترین آزمون عمرت میای خونه و لبخند داری بر لب و خوشحالی که نتیجه تمام صبوریها و تلاشات رو دیدی !

وقتی نتیجه ها میاد و لبخند میزنی و از شادی اشک میریزی و به تمام این روزها افتخار میکنی !

وقتی ازین به بعد زندیگت با تمام سختیهاش دیگه برات این حصار رو ایجاد نمیکنه !

وقتی 10 سال بعد درست در جایی قرار میگیری که امروز توی خیالت داری تصورش میکنی !

وقتی ازین به بعد بدون فکر به زمان و یک ازمون 4 ساعته میتونی بری به علاقه هات برسی !

وقتی 

وقتی 

.......


آره هر روز این رو بخون و با تمام توانت تلاش کن ! چیزی نمونده تموم شه !


#زندگی_یک_کنکوری


  • سـَمآنـھ.ر

اینقدر وسط زندگی من نیا 

اینقد خودتو پررنگ نکن 

اینقدر خودتو نزدیک نکن به حرفای من 

اینقدر از اطراف حرفاتو بهم نرسون 

اینقدر توی زندگیم رفت وآمد نکن 

اینقدر نباش 

برو دنبال زندگیت 

جای تو نمیتونه وسط آینده من باشه ! یعنی من نمیخوام که باشه !

اشتباهی بودی که تموم شد !

نباش

نمون 

برو 


فقط خودم میدونم چی نوشتم :)


  • ۰۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۸:۵۲
  • سـَمآنـھ.ر

نمیدونم چیزی که میگم رو تجربه کردید یا نه؟

با وجود اینکه خانواده(منظورم پدر و مادرمه )خیلی خوبی دارم و از هر نظری ساپورت میشم و ازته دلم دوسشون دارم 

ولی درست این اوقات نیاز دارم تنها باشم ! یعنی دوست دارم یه مدتی هیچ کدوم رو نبینم ! یا حتی مستقل زندگی کنم !

شاید خنده دار به نظر بیاد ولی هر چی بزرگتر میشم اختلاف فکرامون داره بیشتر و بیشتر میشه !حتی برادرم هم همین حس رو داره !

یعنی حس میکنم یه سری حساسیت اونها که میدونم تمامشونم از دوست داشتنه باعث میشه من نتونم خودم باشم ! تبدیل شده به یک مانع بزرگ حتی برای پیشرفت و تجربه های جدید !

ما از جمله خانواده هایی هسیم که زیاد از روزمره هامون صحبت میکنیم و واقعا نزدیکیم بهم ولی این روزا این جمع گرم بودنش رو داره از دست میده ! یعنی من به هر بهانه دارم در میرم از حرف زدن آخه با واکنش های منفی روبه رو میشم بعد از بیان فکرم!

دوست ندارم به خیلی از سوالاشون درباره خودم جواب بدم چون حس میکنم فقط به خودم ربط داره اون بخش از زندگیم !

خیلی دارم تلاش میکنم این شخصیت بی استقلالم رو از خودم دور کنم و یه تازگی به زندگیم بدم ولی نمیذارن !

یعنی گاهی حس میکنم این من نیستم که دارم فلان کار رو میکنم !

شما ازین اختلاف فکرا دارید ؟ باهاش چیکار میکنید ؟ 

  • ۶ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۱۶
  • سـَمآنـھ.ر

میدونید وقتایی که حالم خوب نیست و در جواب چرا حالت خوب نیست ؟

لبخند میزنم ومیگم: هیچی !

دقیقا همون موقع ها واقعا خیلی چیزا باعث این حال بد من شده ولی اینقدر زیاد هستن که ترجیح میدم بگم همون هیچی !

چون واقعا با حرف زدن با بقیه خوب نمیشم و در نهایت تنهایی باید حال خودمو خوب کنم !

من همیشه حس میکنم بیماریهایی که روحمون رو درگیر خودش میکنه به شدت دردناک تر از بیماریهای جسمی هست !

روح بیمار تا حد زیادی جسم رو هم تحت تاثیر خودش قرار میده !

از صبح تا الان قفلم روی آهنگ شهزاده بی عشق از ایهام و دارم آروم باهاش میخونم و اشک میریزم !

حس میکنم با خودم غریبه شدم !

حس میکنم یه چیزایی درست وسط زندگی من هست که هیچ ربطی بهم نداره !

حس میکنم این زندگی که من دارم اصلا اونی نیست که میخوام !

حس میکنم با همه باید دعوا کنم !

حس میکنم ته همه تلاشهام پوچه ! و در نهایت به اون زندگی که میخوام برسم !

تمام افکارم با هم متناقض شده ! خودم نمیتونم تشخیص بدم کدوم درسته؟ کی درست فکر میکنه ؟

اینهایی که نوشتم شاید 10% ازشون مربوط بشه به حال پشت کنکوریم و این زندان لعنتی که بابت کنکور برا خودم ساختم !!

ولی نگران اون 90% هستم که حتی بعد از کنکورم نتونم با خودم حلشون کنم !

چند روز پیش داشتم با برادرم حرف میزدم که یهو گفت چقدر زیر چشمات سیاه شده !

 منم بهش درباره ی کم خوابیهای چند وقت اخیرم بهش گفتم و اینکه همون چند ساعت خواب هم با استرس و ترس از خواب موندن دارم میگذرونم !

نمیدونم چرا ولی از سر حسادت به خواب نه چندان کم و پر از آرامشش بهش گفتم :

خودت مگه ارشد نداری؟ چرا نمیخونی ؟چرا میخوابی اصلا اینقدر؟

میدونید گفت چی ؟

گفت : ببین سمانه همه مدل من دارن زندگی میکنن این تویی که عجیبی !

مگه خودت خیلی حالت خوبه که تلاش میکنی منم مثل تو زندگی کنم ؟

در اون لحظه فقط تونستم سکوت کنم !

ولی الان حس میکنم داره درست میگه !

من خیلی زندگی رو دارم به خودم سخت میگیرم ! عملا زندگی نمیکنم !فقط تلاش میکنم که زندگی کنم !! ولی متوجه نیستم همین ثانیه هایی که دارن میگذرن زندگی من هستن و هیچ تضمینی برای بودنم در 1 دقیقه بعد نیست ! برام جالبه که چرا دارم تلاش میکنم بقیه هم مثل من باشن ؟!

کاش بتونم یکم با آرامش این روزها رو بگذرونم و حالم خوش باشه !

 

پ.ن: من اینکه زمان میگذارید و اینجا رو میخونید از اعماق قلبم ازتون تشکر میکنم و هیچ وقت نخواستم کسی حتی در برابر کامنتی که گذاشتم بیاد اینجا رو بخونه ولی الان یه خواهشی دارم ؟!

میشه چه کسایی که همیشه همراه بودین و برام مینوشتید و چه خاموشهای اینجا و چه کسی که بار اول اینجا رو میخونه برام از قشنگیای زندگی بنویسید ! حتی کوچیک ترین چیزی که فکر بهش حالتون رو خوب میکنه ! و بهم انرژی مثبت بدید که حالم خوب شه ؟

فقط همین یکبار  خاموش نباشید :*


  • سـَمآنـھ.ر