پارادوکسِ خیالِ من

امروز آخرین پروژه ای که پیش ازین اتفاقات گرفته بودم رو تحویل نهایی دادم 

دروغ چرا ؟!

پروسه تحویلش رو به عمد عقب مینداختم ! 

چون میترسیدم ...

مدت ها بود هیچ روزی رو بیکار و بی پروژه نگذرونده بودم..

اما خب با شرایطی که این روزا به وجود اومده خصوصا برای ما فریلنسرها، فکر میکنم باید بپذیرم که تا مدت ها قراره پروژه دیگه ای نداشته باشم....

  • سـَمآنـھ.ر

امروز که بیان رو باز کردم و دیدم بر خلاف همه No Internet Connection ها، 

اینجا هنوز برقراره و درشُ به روم نبسته ....

 

پرت شدم به ۱۲-۱۳ سالگیم..

روزایی که توی میهن بلاگ می‌نوشتم؛ 

از مدرسه که بر می‌گشتم سریع میرفتم سراغ گوشیم و پنل کاربری رو چک میکردم 

با عشق کامنت ها رو میخوندم و جواب میدادم.

فقط برای اینکه یه پست جدید گذاشته باشم و به دوستام پیام بدم که : وبلاگم آپ شد (!)، با بی محتواترین مطالب پست میذاشتم.

شاید توی تمام این سالها کلی آدم وارد زندگیم شده باشه و رفته باشه و من حتی فراموش کرده باشم که چنین آدمی وجود داشته !، اما تک تک اسم های اون سالها رو یادمه...

 

دروغ چرا،

دلم برای اون سمانه خیلی تنگ شده،

دلم همون سطح دغدغه رو میخواد ...

خیلی بزرگسالی سخت شده و داره بهم سخت میگیره...

  • سـَمآنـھ.ر

نمیدونم هنوز اینجا رو کسی میخونه یا نه؟ 

سالهاست با نوشتن غریبه شدم اما با خیلی از شما توی بقیه پلتفرم ها در ارتباطم🩷

زمانی که مینوشتم یه دختر ۱۴-۱۵ ساله دبیرستانی بودم با دغدغه درس و کنکور ..

الان در شرف ۲۶ سالگی ام و بیشتر از ۲ سال از ازدواجم میگذره :)

چند هفته ای هست که شروع کردم به نوشتن اما توی یک کانال تلگرام؛ 

اگر دوست داشتید اونجا همراهیم کنید ♥️

 

لینک : https://t.me/callmesamiiiiii

  • سـَمآنـھ.ر

کسی اینجا هست؟ :)

دلم برای روزایی که میومدم غر غر میکردم تنگ شده.

  • سـَمآنـھ.ر

بدون اختیار مرورگرم رو باز کردم و یهو به خودم اومدم دیدم وارد پنل مدیریت بلاگ شدم !

چی منو به این سمت آورد؟

نمیدونم...

شاید هجوم چیزهایی که باید نوشته میشد و نشد ....

دیگه حتی یادم نیست آخرین بار کی نوشتم؟

اصلا خداحفظی کردم ؟

آدمای اطراف من به فازکی بودن من عادت دارن ....

ولی این همه ننوشتن از فازکی بودن میاد؟

نمیدونم ....

نمیخوام تظاهر کنم اما برای من دیگه به صورت شناخته شده نوشتن ساده نیست

سانسور کردن خودم سخته برام ....

فکر به اینکه هر دوستی (!) از یک جمله ام چی برداشت میکنه و چه فکری دربارم میکنه (بله بله من نمیتونم بیخیال برداشت و قضاوتهای اطرافم باشم و ازین بابت متاسفم)  عذاب آوره!

ولی وقتی بی اختیار وارد اینجا شدم دیدم نمیتونم ننویسم ....

ولی میدونی ...

هیچی :)

 

 

 

  • ۰۴ تیر ۹۹ ، ۲۳:۱۶
  • سـَمآنـھ.ر