پنجاه و چهارمیش
یادمه وقتی بچه بودم دیگه دم دمای عید که میشد همه دغدغه اصلیم میشد خرید عید و عید دیدنی رفتن با همون لباسا !
یادمه وقتی 6 ساله بودم یکبار که برای خرید کفش عید رفتیم بازار
یه کفش صورتی پاشنه دار یا به قولی گفتنی ازین کفش تق تقیا :) نظرمو جلب کرد
و من که اصلا بچه بهانه گیری نبودم
همون جلو ویترین پاهامو کرده بودم تو یه کفش که فقط همینو میخوام !
مادر و پدرم براشون عجیب بود اینکار من چون شاید برای اولین بارو اخرین بار چنین حرکتی زدم !
ناچارا رفتیم و اون کفش رو خریدن برام ^_^
وای که نمیدونین چقدر هیجان زده بودم ازینکه میتونم با این تق تقیا کلی توی پیش دبستانی پز بدم !
عید اون سال به عادت همیشه برای سال تحویل رفتم و لباس جدیدامو پوشیدم و سر سفره نشستم
آخ که نمیدونید توی همون حال کودکانه ام از دیدن اون کفشا چقدر قند توی دلم آب میشد و چقدر داشتم لذت میبردم !
روز اول رفتیم خونه پدربزرگم برای عید دیدنی !
با همون چند قدم اینقدر پاهام اذیت شد که ازشون متنفر شدم !
دیگه تق تق ها برام خوش آهنگ نبودن !عین عذاب بودن برام !
با هر قدمم فقط میخواستم گریه کنم !
همون لحظه یاد کفش ساده اسپورتم افتادم
با اینکه قیافه قشنگی نداشت و تق تق نمیکرد ولی چقدر از راه رفتن باهاشون لذت میبردم !
کل دفعات پوشیدن اون کفش به 10 بار نرسید و من باز هم برگشتم به همون کفش ساده ی نه چندان قشنگم :)
ولی اینبار خیلی دوسش داشتم چون باهاش آرامش داشتم
حکایت این کفش تق تقی من حکایت انتخاب آدما توی زندگیمونه !
از پشت ویترین میگردیم اون خوشگلترین و تق تقی ترینشونو انتخاب میکنیم
و بدون نگاه به اینده باهاشون همراه میشیم
ولی به دفعات ازشون خسته میشیم و میبینیم این انتخاب اصلا درست نبوده واین آدم نمیتونه همراه خوبی برای مسیرمون باشه !
منم یه جایی از زندگیم که سن و سال زیادی نداشتم اجازه دادم یه آدم نامتناسب باهام همراه بشه !
این وسط زیاد مسیرمو دور زدم که برگردم ولی بازم برگشتم به همسفر بودن با اون آدم !
ولی همین دور شدن و نزدیک شدنها باعث شد یهویی ببینم راه دو نفره رو داریم سه نفره میریم !
یه نفر این وسط نباید میبود که بود !
بدون لحظه ای فکر
خودمو کشیدم کنار
و دیدم آره من آدم اشتباهی برای این مسیر بودم
ولی ماجرا به همین جا ختم نشد
تموم شدن اون رابطه توی اون سن اینقدر اثرات بدی روی من گذاشت که تا یه مدتی حال روحی خوبی نداشتم و بدبین بودم به همه آدما و رابطه ها
خب همه اون روزا گذشت
دخترک کم سن و سال ما بزرگ شد و همه اونا براش شد تجربه
و این آدم نامتناسب چندین همراه رو عوض کرد و الان مدتهاست برگشته سراغ دخترکمون ولی اون دیگه هیچ شباهتی به گذشته اش نداره و هیچ جوره نمیخواد این تنها بودن توی مسیر رو با کسی شریک شه :)
ولی این تجربه توی اون سن واقعا به سبک زندگی الانم جهت داده !
همه اینا رو نوشتم که به هر مخاطبی که اینجا رو میخونه بگم تنها بودن توی مسیر زندگی اونقدرها هم انتخاب بدی نیست و خیلی ارجعیت داره به انتخاب یک همراه بد !
شایدم این بار اولی باشم که دارم ازین گذشته جایی میگم یا مینویسم و بخش پنهان زندگی منه
گاهی اوقات که دوستام توی رابطه هاشون دچار شک میشن و نیاز به یه گوش شنوا دارن
من داوطلب میشم که بشنوم
ساعتها بدون اینکه حرفی بزنم فقط گوش میدم و وجه اشتراک زیادی توی داستان همشون میبینم که بی شباهت به داستان پنهان من نیست
برای همینه که میگن دنیای دخترونه پر از رازهایی که یا خودت میفهمی یا یه دختر با تجربه مشابه !
پ.ن : همیشه آدمهای اشتباه مسیرمون از جنس مخالف نیستن گاهی ازجنس خودمون بدجوری ضربه میخوریم J
حواستون به هم مسیرهاتون باشه رفقای خوب من :*
