پارادوکسِ خیالِ من

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره» ثبت شده است

یه جور عجیبی دلم برای عیدهای 6-7 سالگیم تنگ شده!

اون لباسهای جدید که شوق پوشیدنش رو داشتم

  لحظه تحویل سالی که حس میکردم یه اتفاق خیلی بزرگ داره میافته

اون ماهی گلی های قرمزی که روز قبل با کلی شوق بابام برام خریده بود

اون سفره ساده هفت سینی که جام و سفالی نداشت ولی همه 7 تا سینش طبیعی چیده میشد

اون پولهای خشک لای قرآنی که همیشه لحظه سال تحویل بهمون داده میشد :)

اون بوسه های قشنگ عیدونه !

اون شوق های بچگونه

اون چتریهای موهام که روی پیشونیم دلبری میکرد

اون عکسهای یادگاری که با همون لباسهای نو سر سفره ساده هفت سینمون میگرفتیم  

1 فروردینی که میرفتیم خونه پدربزرگم و لحظه ورودمون با لبخند قشنگ پدربزرگ و مادربزرگم رو به رو میشدیم

اون بوسه های عیدونه که روی لپام مینشوندن !

دلم برای اون لحظه که پدربزرگم اشاره میکرد به مادربزرگم که کت اش رو بیاره و منم با همون سن میدونستم این یعنی چی و ته دلم کلی شوق میکردم ! پدربزرگم دست میکرد توی جیب داخلی کت سیاه رنگش و دو تا 2000 تومنی خشک وتانخورده بیرون میاورد و یکی به من میداد و یکی هم به برادرم !

آخ که نمیدونید چقدر من ذوق میکردم از همین محبتهای کوچیک !

حین همین کارا یهو دوباره مهمون میومد خونه پدربزرگم و جمعممون کلی شلوغ میشد !

نوه های بزرگ تر 5000 تومنی عیدی میگرفتن و من میگفتم عه پس منم بزرگ تر شم باباجی(من به پدربزرگم میگفتم باباجی)  بهم 5000 تومنی میده ؟

آره من بزرگتر شدم ولی دیگه باباجی نبود !

نبود که بهم عیدی بده !

بازم به رسم همیشه مادربزرگم بود و عیدیهامون قطع نشد ولی من دلم همون جوری عیدی گرفتن رو میخواست !

چند روز پیش روز پدر مادرم یه بغض سنگین توی گلوش داشت و بهم گفت سمانه میری آلبوما رو بیاری ؟

یه لبخند کوچولو زدم و رفتم همه رو آوردم  

یک عکس که من و پدربزرگم کنار هم بودیم رو برداشتم و زل زدم بهش !

من بزرگ شدم ولی باباجی بزرگ نشد .... پیر هم نشد.... اون برای همیشه رفت ...

الان بعد از گذشتن 12-13 سال ازون ماجراها من کلی عیدی از همه گرفتم !

ولی من هنوز دلم از همون 2000 تومنیای باباجی میخواد !

قدر آدما رو بدونیم !

گاهی به خودمون میایم میبینیم نیستن !


  • ۸ نظر
  • ۰۲ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۴۵
  • سـَمآنـھ.ر

هفته قبل  ندا از دانشگاه برگشت و خوب من از جشن فارغ التحصیلی (شهریورماه) تا همین دیروز ندیده بودمش و یه قرار ملاقات گذاشتیم توی یک کافه کوچولو ولی دنج که با هم اونجا خاطره های خوبی داشتیم :)

من ازش خواستم اگر مشکلی نیست به طوبی هم بگیم بیاد و اینجوری  قرارمون سه نفره شد ^_^

اصولا کسایی که پشت کنکوری بودن رو تجربه کردن میدونن که روزهای زیادی رو با یک اتاق ثابت و کتابهای تکراری  باید گذروند و خیلی کم پیش میاد بریم بیرون مخصوصا توی این روزا که شمارش روزهای نزدیک به کنکور داره کمتر و کمتر میشه !!!

و من با تمام وجود میگم دیروز یکی از بهترین روزهایی بود که دارن میگذرن و متوجه گذرشون نیستم!

همون یک ساعت و اندی که من فارغ از هر درسی و چیزی فقط داشتم میخندیدم و حرف میزدم برام یه عالمه حس خوب آورد با خودش !

اگر بخوام صادقانه بگم مدتی بود به خاطر یه مسیله شخصی ناراحت بودم و روزامو با یه حال نه چندان خوب شروع میکردم و با همون حال تمومش میکردم !

ولی دیروز که بعد از مدتها داشتم برای رفتن به دیدن دوستام خودم رو آماده میکردم و اندکی به خودم رسیدم و کلی حس که مدتها بود در وجودم خاموش شده بود رو روشن کردم

حتی اون روسری جدیده که با کلی ذوق خریده بودم اما مدتها بدون استفاده مونده بود رو بیرون آوردم و پوشیدم و در نهایت یه نگاه کلی به خودم توی آینه کردم که یهو جا خوردم !!

من با احساست دخترونه خودم این مدت چیکار کردم ؟

بله چالشون کرده بودم !

این قدر از دیدن خودم حس خوب  پیدا کردم که یک باره تمام اون حسای بد هر روزم از بین رفت و یه حس عجیبی پیدا کردم :)

خوب خانواده هم با دیدن من ازین حس خوب و عجیب بی بهره نموندن و اول چند دقیقه بهم زل زدن و بعد با یه لبخند ملیح من رو بدرقه کردن !

مادرم لبخندی میزد که حاضر بودم ساعتها همون جا وایسم تا مادرم فقط لبخند بزنه !

اونجا بود که فهمیدم چقدر ما آدما باعث حس و حال بد خودمونیم و داریم توی بیراهه دنبال خوب شدنمون میگردیم !

من دیروز کار خاصی انجام نداده بودم فقط اونچه که باید همیشه بهش اهمیت میدادم و فراموش کرده بودم رو به یاد آوردم !

با همون حس خوب رفتم به دیدار رفقای عزیزتر از جانم ^_^

آخ که وقتی داشتم خداحافظی میکردم چقدر دوست نداشتنی (!) بود اون لحظه !

و هنوز تابش اون حال و هوای خوب رو روی امروزمم میبینم :)

 

حال دلتون خوش رفقا  


  • موافقین ۹ مخالفین ۰
  • ۲۲ اسفند ۹۷ ، ۱۹:۰۱
  • سـَمآنـھ.ر

اگر حوصله پر حرفی من رو دارید بریم ادامه مطلب :)

  • سـَمآنـھ.ر