پارادوکسِ خیالِ من

در بی خبری....

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۴، ۰۶:۳۹ ب.ظ

امروز که بیان رو باز کردم و دیدم بر خلاف همه No Internet Connection ها، 

اینجا هنوز برقراره و درشُ به روم نبسته ....

 

پرت شدم به ۱۲-۱۳ سالگیم..

روزایی که توی میهن بلاگ می‌نوشتم؛ 

از مدرسه که بر می‌گشتم سریع میرفتم سراغ گوشیم و پنل کاربری رو چک میکردم 

با عشق کامنت ها رو میخوندم و جواب میدادم.

فقط برای اینکه یه پست جدید گذاشته باشم و به دوستام پیام بدم که : وبلاگم آپ شد (!)، با بی محتواترین مطالب پست میذاشتم.

شاید توی تمام این سالها کلی آدم وارد زندگیم شده باشه و رفته باشه و من حتی فراموش کرده باشم که چنین آدمی وجود داشته !، اما تک تک اسم های اون سالها رو یادمه...

 

دروغ چرا،

دلم برای اون سمانه خیلی تنگ شده،

دلم همون سطح دغدغه رو میخواد ...

خیلی بزرگسالی سخت شده و داره بهم سخت میگیره...

  • ۰۴/۱۰/۲۳
  • سـَمآنـھ.ر

نظرات (۵)

به نظرم سخت بودن بزرگسالی اینه که شخص درگیر سختیای زندگی میشه و نمیدونه چطوری قراره بگذره.

پاسخ:
واقعا ! 
و بعد از هر چالش یه چالش دیگه منتظر ماست 🫠

کاش وصل شه نت که تبادل کانال کنیم...

پاسخ:
واقعا کاش 🫠

بزرگسالی چیز عجیبه خیلییی..

جوری که فکرشم نمیکنی!

سلام عزیزممم:) خوشحالم پست گذاشتی💜

پاسخ:
واقعا....
مرسی عزیزدلم 🩷
تو همون آرامی هستی که برای کنکوری ها مینوشت؟

قربونت

اره

پاسخ:
عزیزممممم 
چقدر خوشحال شدم بازم مینویسی ^_^

انگار واقعا در رنج افریده شدیم 

بنظرم بچه هم که هستیم، سخته ولی جنسش فرق داره و انسان ذاتا فراموشکاره سمانه جان 

رنج های کودکی انگار یادمون میره همونطور که در کهنسالی رنج های میان سالی رو فراموش می کنیم!

پاسخ:
واقعا همینه مهربانوی عزیزم.
رنج هامون فراموش و جایگزین میشن و گرنه همیشه هستن...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">