پارادوکسِ خیالِ من

پرونده کنکور 98 هم با چند ساعت گریه ممتد من به پایان رسید.....

برگشتم همون نقطه ای که سال قبل از انتخابش فرار کردم ....

  • ۱۶ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۰۵
  • سـَمآنـھ.ر

اگر بگم 100 بار اومدم توی همین صفحه و عدد 82 پست رو نوشتم و شروع کردم به نوشتن ولی چیزی نتونستم بنویسم و اینجا رو بستم و رفتم باور میکنید ؟

این روزهایی که گذشت متفاوت ترین روزهای زندگیم بود !

جمعه 14 تیر بعد از کنکور زبانم اومدم پشت لپ تاپ که چیزی بنویسم که یهویی دیدم صفحه گوشیم روشن شد ! 

یک شماره ناشناس بود که من خیلی میشناختمش ! 

دستام میلرزید !

تمام اونچه که میخواستم توی این صفحه بنویسم از یادم رفت ! اینجا رو بستم و زل زدم به صفحه گوشیم و پیامی که نوشته بود برام !

بازش نکردم و رفتم به رخت خوابم و خوابیدم ....

دوست ندارم روزای بعدش رو به یاد بیارم !

فقط میدونم یه چیزی هست که باید تموم بشه ولی داره کش پیدا میکنه ! 

بگذریم....


+این مدت یک سری اتفاقات باعث شد حال آنچنان خوبی نداشته باشم و طاقت هیچی رو نداشته باشم !

برای همین همه بیانی ها رو قطع دنبال کردن کردم ....

حتی تیک حذف اینجا روو هم زدم ولی دلم نیومد و لغو کردم ...

و خب الان خووبم و مجدد همه رو دنبال کردم !

من هستم و مینویسم :)

این مدت از همتون بی خبر بودم جز چند نفری که ارتباطمون به اینجا ختم نمیشه !

به لیست پر از موضوع خودم نگاه میکنم و میبینم اینا رو دوست داشتم بنویسم ولی وقت نداشتم ! قطعا به ترتیب ازشون مینویسم اینجا !


بیاید از خودتون بگید :)

  • سـَمآنـھ.ر

پاهامو به روال همیشه گذاشتم روی مبل و خودم پهن زمین شدم 

کش موهامو باز کردم و پخششون کردم روی قالی

یه باد خنک از سمت کولر میخورد به سرم 

زل زدم به سقف

از توی آینه های در هم و برهم لوستر به خودم و لباس گشاد و خنده دار تنم نگاه کردم 

توی همون سکوت شاید خوب فقط فکر کردم 

به اینکه امروز چهارشنبه است و تا جمعه فاصله ای نیست!

به اینکه راستی راستی داره تموم میشه ؟

به اینکه اگر نشد چی ؟ و در همین حین خودمو دعوا میکنم که مگه قرار نشد این فکر مخرب رو حذف کنی ؟؟

به اینکه......


لحظاتی چشمامو بستم و گذاشتم ذهنم به هر جا دوست داره سفر کنه ! 

ذهنم جایی نرفت و فقط یه موج آرامشی وجودمو گرفت !

و مرتب توی ذهنم مرور میشد که:

سمانه به تهش فکر نکن ! مگه قرار نشد بسپاری دست خدا ؟


چشامو باز کردم و مجال این افکار رو از ذهنم گرفتم !

و شاید همین چند دقیقه کل این 9 ماه مثل یک فیلم با دور تند از جلوی چشام رد شد...

  • سـَمآنـھ.ر

کارتِ ورود به جلسه کنکور هم اومد .....

جمعه احتمالا شب بیهوش میشم ؛

 چون هم ۲۷۰ دقیقه باید سر جلسه کنکور تجربی بشینم

هم ۱۸۰ دقیقه باید سر جلسه کنکور زبان بشینم 

حوزه‌ام هم همون دانشگاهیِ که ۸ آبان ۹۷ از پرستاریش انصراف دادم و به پشتِ کنکوریها پیوستم ...


خدایا خودت این روزای باقی مونده رو برام مملو کن از آرامش ...

خودت بهم توانمندی اینو بده که جمعه بتونم اونچه واقعا خوندم و توانمندیشو دارم رویِ پاسخبرگم پیاده کنم!


برایِ همه رفقایِ کنکوریِ حقیقی و مجازیم ارزویِ موفقیت دارم و از خدا میخوام وقتی از جلسه کنکور بیرون میان یه لبخندی بر لبشون باشه که نشونه موفقیتشون باشه 💎


اگر چشمتون به این پست خورد برایِ منم دعا کنید❤️

  • ۰۹ تیر ۹۸ ، ۱۸:۲۳
  • سـَمآنـھ.ر

فقط همون لحظه ای که با داداشت قهریُ و از بیرون میاد تا نون بربریِ محبوبت رو خریده 😍

هنوز قهریم ولی 😅🙊

  • ۰۴ تیر ۹۸ ، ۲۰:۵۲
  • سـَمآنـھ.ر

فقط اونْ لحظه ای کِه تویِ ویسش بهم گفت :

ببین مثلا تو که نزدیکترین و صمیمی ترین دوستِ منی و همه چیزمو بهت میگم  .........


فقط من درک میکنم عمقِ این حرف رو که تُ رو میشناسم و میدونم چقدر بیانِ این احساسات و حرفا برات سخته

هیچ وقت چنین حسِ خوبی و دوست داشتنِ عمیقی رو نسبت به کسی نداشتم 💎


  • ۳۰ خرداد ۹۸ ، ۱۲:۳۰
  • سـَمآنـھ.ر

در هر حال و احوالی باشی فقط شجریان میتونه با یه آهنگ دگرگونت کنه !

دل به عشقت مبتلا شد خوب شد 
  • ۲۹ خرداد ۹۸ ، ۱۰:۰۴
  • سـَمآنـھ.ر

خدایا خودت بهم‌ توان اینو بده فردا ساعت ۵:۵۰ دقیقه صبح بیدار شم 🙌🏻 و بیدار بمونم 🙌🏻💎

خسته شدم از بس سعی کردم ‌۶ صبح بیدار شم و ۸ بیدار شدم ! 🤦🏻‍♀️🥺


+اگر بیدار بشم میام پایین همین پست مینویسم :)

+بیدار شدم 😍👏🏻

  • ۲۵ خرداد ۹۸ ، ۲۲:۴۸
  • سـَمآنـھ.ر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵ خرداد ۹۸ ، ۱۳:۰۹
  • سـَمآنـھ.ر

این روزا هر صبح که بیدار میشم میبینم از دیروز تا الان یک هفته گذشته ! 

اینقدر زمان داره سریع میگذره که اصلا باورم نمیشه فقط دو جمعه دیگه رو بگذرونم،جمعه سوم کنکورم خواهد بود !

به همین سرعت همین 3 هفته هم میاد و میره و من میام میگم تموم شد .....

چند روزیه هی میگم دیگه اگر خواستی پست بذاری حق نداری از واژه ((کنکور)) و وابسته هاش استفاده کنی !! ولی ناخودگاه به هر چیزی فکر میکنم تهش به کنکور ختم میشه ! حس میکنم افکارم اونقدر محدود شده این چند وقت که اجازه فکر کردن به چیزای دیگه رو ندارم !

اینقدر این چند وقت اتفاقات خوب و بد داشتم و تجربه های جدیدی کسب کردم که خیلی دوست داشتم اینجا ثبت بشن اما نمیدونم چرا نتونستم اینجا ثبتشون کنم :(

چند نفر از بلاگر ها توی چند وقت اخیر من رو به چالش های خوب و جالبی دعوت کردن !

موضوع چالش ها هم دقیقا چیزایی هست که یادداشت کرده بودم خودم سر فرصت که ازشون بنویسم اینجا !

ولی نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره ! واژه کم میارم ! 

برای همین ؛

 اول از همه ازشون تشکر میکنم

 دوم اینکه قول میدم در اولین فرصتی که ذهنم برای نوشتن اماده شد،بیام و بنویسم !


ادامه مطلب با اینکه شاید طولانی باشه ولی ارزش زمان گذاشتن رو داره :)

  • سـَمآنـھ.ر