پارادوکسِ خیالِ من

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کنکور» ثبت شده است

پرونده کنکور 98 هم با چند ساعت گریه ممتد من به پایان رسید.....

برگشتم همون نقطه ای که سال قبل از انتخابش فرار کردم ....

  • ۱۶ مرداد ۹۸ ، ۱۲:۰۵
  • سـَمآنـھ.ر

پاهامو به روال همیشه گذاشتم روی مبل و خودم پهن زمین شدم 

کش موهامو باز کردم و پخششون کردم روی قالی

یه باد خنک از سمت کولر میخورد به سرم 

زل زدم به سقف

از توی آینه های در هم و برهم لوستر به خودم و لباس گشاد و خنده دار تنم نگاه کردم 

توی همون سکوت شاید خوب فقط فکر کردم 

به اینکه امروز چهارشنبه است و تا جمعه فاصله ای نیست!

به اینکه راستی راستی داره تموم میشه ؟

به اینکه اگر نشد چی ؟ و در همین حین خودمو دعوا میکنم که مگه قرار نشد این فکر مخرب رو حذف کنی ؟؟

به اینکه......


لحظاتی چشمامو بستم و گذاشتم ذهنم به هر جا دوست داره سفر کنه ! 

ذهنم جایی نرفت و فقط یه موج آرامشی وجودمو گرفت !

و مرتب توی ذهنم مرور میشد که:

سمانه به تهش فکر نکن ! مگه قرار نشد بسپاری دست خدا ؟


چشامو باز کردم و مجال این افکار رو از ذهنم گرفتم !

و شاید همین چند دقیقه کل این 9 ماه مثل یک فیلم با دور تند از جلوی چشام رد شد...

  • سـَمآنـھ.ر

این روزا هر صبح که بیدار میشم میبینم از دیروز تا الان یک هفته گذشته ! 

اینقدر زمان داره سریع میگذره که اصلا باورم نمیشه فقط دو جمعه دیگه رو بگذرونم،جمعه سوم کنکورم خواهد بود !

به همین سرعت همین 3 هفته هم میاد و میره و من میام میگم تموم شد .....

چند روزیه هی میگم دیگه اگر خواستی پست بذاری حق نداری از واژه ((کنکور)) و وابسته هاش استفاده کنی !! ولی ناخودگاه به هر چیزی فکر میکنم تهش به کنکور ختم میشه ! حس میکنم افکارم اونقدر محدود شده این چند وقت که اجازه فکر کردن به چیزای دیگه رو ندارم !

اینقدر این چند وقت اتفاقات خوب و بد داشتم و تجربه های جدیدی کسب کردم که خیلی دوست داشتم اینجا ثبت بشن اما نمیدونم چرا نتونستم اینجا ثبتشون کنم :(

چند نفر از بلاگر ها توی چند وقت اخیر من رو به چالش های خوب و جالبی دعوت کردن !

موضوع چالش ها هم دقیقا چیزایی هست که یادداشت کرده بودم خودم سر فرصت که ازشون بنویسم اینجا !

ولی نمیدونم چرا دستم به نوشتن نمیره ! واژه کم میارم ! 

برای همین ؛

 اول از همه ازشون تشکر میکنم

 دوم اینکه قول میدم در اولین فرصتی که ذهنم برای نوشتن اماده شد،بیام و بنویسم !


ادامه مطلب با اینکه شاید طولانی باشه ولی ارزش زمان گذاشتن رو داره :)

  • سـَمآنـھ.ر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۳ خرداد ۹۸ ، ۲۱:۵۱
  • سـَمآنـھ.ر

این روزا اینقدر حجم افکار توی سرم زیادن که واقعا دارم کم میارم !

خوشحالم ازینکه فقط 37 روز دیگه تا کنکور مونده ! 

در عین حال هم ناراحتم ازینکه 37 روز دیگه مونده !

خوشحالم چون داره تموم میشه !

و ناراحتم چون زمان زیادی نمونده و تنبلی این روزام حسابی عنان کار رو از دستم گرفته !

ولی میدونید این خوشحالم میکنه که امسال focus اصلیم روی اینه که سر جلسه با آرامش تمام اون چه خوندم رو پیاده کنم !

یکی از دوستام که یکسالی ازم بزرگتره و امسال رفت دانشگاه چند وقت پیش بهم گفت ببین سمانه من این راه رو رفتم ! اعتماد کن به خدا ! از تلاشت دست نکش ولی در عین حال هم حس کن یک نفر هست که میخواد یه کاری کنه که در نهایت تو خوشحال باشی ! شاید حتی الان ناراضی باشی از حالت ولی بعدا خیلی ازش تشکر میکنی !

خودش عشق و زندگیش پزشکی بود! بعد رتبه امسالش حدود 1000 تا فاصله داشت برای قبولی پزشکی ! دیگه رفت سراغ فرهنگیان و الان داشنجوی آموزش ابتدایی شهر خودمونه :) 

بهم گفت : الان اینقدر خوشحالم از جایگاهم که حتی بهم بگن برگرد پزشکی بهترین دانشگاه نمیرم ! میگفت کل تابستون رو گریه میکردم که چرا نشد ولی الان هر روز صبح دارم از خدا تشکر میکنم که نشده !

با حرفای دوستم ته دلم یه جورایی گرم شد ! به اینکه خدا میبینه و قطعا تمام اون سختی ها و اتفاقات بد مهر 97 رو برام جبران میکنه :)

خدایا من بهت اعتماد میکنم و مطمینم در نهایت اتفاقی میافته که من خوشحال خواهم بود ^_^


  • سـَمآنـھ.ر

از نظر روحی خیلی نیاز دارم با "ط" صحبت کنم !

ولی هم گوشیم مدتیه خاموشه و قصد روشن کردنشو ندارم :(

و هم اینکه دوست ندارم مزاحم وقتش بشم :(

ولی عجیب دلم براش تنگ شده و فقط منتظرم این کنکور تموم شه و فرداش برم پیشش اینقدر بغلش کنم که تمام دلتنگیهای این چندین ماهی که ندیدمش فراموش شه !


+برچسب بخوره به روزای سخت و محدودکننده کنکوری من :(

بعدا نوشت : نتونستم مقاومت کنم 🥺🤦🏻‍♀️ گوشیمو روشن کردم و بهش پیام دادم ....

  • ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۱۵
  • سـَمآنـھ.ر

تقریبا دو سال پیش توی همین روزآ من درگیر آماده شدن برای امتحانای نهایی سوم بودم !

نلی عزیزم که دیگه احتمالا بلاگرها میشناسنش در جواب سردرگمی ها و استرسهایی که برای کنکور و نهایی داشتم یه جمله بهم گفت که بعد از گذشت دو سال از یادم که نرفته پررنگ تر هم شده !

گفت : کنکور ساده ترین و استانداردترین آزمون آزمایشی هست که میدی و قرار نیست سوالا از آسمون بیاد ! فقط باید آرامشت رو حفظ کنی و سر جلسه سوالا رو حل کنی !

بهم گفت: وقتی زمان بگذره متوجه میشی کنکور ته دنیا نیست و هنوزم زندگی ادامه داره !

 

میدونید اون زمان به عنوان یک دختر 17 سال بی تجربه درک درستی از حرفای نلی نداشتم !

میدونید تا کی ؟

تا 8 تیر و سر جلسه !

اینکه سوالا از آسمون نیومده بود !

اینکه با خوندن و مرور و حفظ آرامش یه حجم عظیمی از سوالا برای هر آدمی حل شدنی بود !

و این روزا هم به درک درستی از حرف دیگه اش رسیدم!

اینکه کنکور ته دنیا نیست

اینکه الان زندگیم ادامه داره !

و گاهی حتی به این فکر میکنم اگر هم در نهایت اون چیزی که میخوام نشه بازم زندگیم ادامه داره و میگذره این روزا و فراموش میشن !


  • سـَمآنـھ.ر

وقتی خسته ای!

وقتی داری از ظرفیت مازاد بدنت استفاده میکنی که بتونی بیدار بمونی !

وقتی از حجم سوالایی که ذهنت رو درگیر کرده بغض کردی و نزدیکه که بباری !

وقتی دلت بیرون رفتن و آزادی میخواد ولی اون کتابا این اجازه رو بهت نمیدن ! اگر هم ساعتایی رو بری بیرون تماما عذاب وجدان داری که اگر خونه بودی فلان بود!

وقتی دلت پر کشیده برای دیدن فیلم !

وقتی کلی از اخبار روز بی خبری و انگار نه انگار توی همین اجتماع زندگی میکنی !

وقتی کل زندگیت خلاصه شده توی یک اتاق و یه سری کتابهای تکراری و یه میز و صندلی !

وقتی هوا بارونی هست و تو از اعماق قلبت دوست داری توی این هوا بری زیر پتو و ساعتها بی دغدغه بخوابی ولی نمیشه ! اگرم بشه اینقدر بهش فکر میکنیکه زهر مارت میشه !

وقتی در جواب همه پیشنهادهای بیرون رفتن مجبوری بگی :نه !

وقتی 

وقتی 

........

درست توی همین زمانها چشمات روبرای لحظه ای ببند و به 70 و اندی رو دیگه فکر کن !

وقتی ظهر بعد از اصلی ترین آزمون عمرت میای خونه و لبخند داری بر لب و خوشحالی که نتیجه تمام صبوریها و تلاشات رو دیدی !

وقتی نتیجه ها میاد و لبخند میزنی و از شادی اشک میریزی و به تمام این روزها افتخار میکنی !

وقتی ازین به بعد زندیگت با تمام سختیهاش دیگه برات این حصار رو ایجاد نمیکنه !

وقتی 10 سال بعد درست در جایی قرار میگیری که امروز توی خیالت داری تصورش میکنی !

وقتی ازین به بعد بدون فکر به زمان و یک ازمون 4 ساعته میتونی بری به علاقه هات برسی !

وقتی 

وقتی 

.......


آره هر روز این رو بخون و با تمام توانت تلاش کن ! چیزی نمونده تموم شه !


#زندگی_یک_کنکوری


  • سـَمآنـھ.ر

هفته قبل  ندا از دانشگاه برگشت و خوب من از جشن فارغ التحصیلی (شهریورماه) تا همین دیروز ندیده بودمش و یه قرار ملاقات گذاشتیم توی یک کافه کوچولو ولی دنج که با هم اونجا خاطره های خوبی داشتیم :)

من ازش خواستم اگر مشکلی نیست به طوبی هم بگیم بیاد و اینجوری  قرارمون سه نفره شد ^_^

اصولا کسایی که پشت کنکوری بودن رو تجربه کردن میدونن که روزهای زیادی رو با یک اتاق ثابت و کتابهای تکراری  باید گذروند و خیلی کم پیش میاد بریم بیرون مخصوصا توی این روزا که شمارش روزهای نزدیک به کنکور داره کمتر و کمتر میشه !!!

و من با تمام وجود میگم دیروز یکی از بهترین روزهایی بود که دارن میگذرن و متوجه گذرشون نیستم!

همون یک ساعت و اندی که من فارغ از هر درسی و چیزی فقط داشتم میخندیدم و حرف میزدم برام یه عالمه حس خوب آورد با خودش !

اگر بخوام صادقانه بگم مدتی بود به خاطر یه مسیله شخصی ناراحت بودم و روزامو با یه حال نه چندان خوب شروع میکردم و با همون حال تمومش میکردم !

ولی دیروز که بعد از مدتها داشتم برای رفتن به دیدن دوستام خودم رو آماده میکردم و اندکی به خودم رسیدم و کلی حس که مدتها بود در وجودم خاموش شده بود رو روشن کردم

حتی اون روسری جدیده که با کلی ذوق خریده بودم اما مدتها بدون استفاده مونده بود رو بیرون آوردم و پوشیدم و در نهایت یه نگاه کلی به خودم توی آینه کردم که یهو جا خوردم !!

من با احساست دخترونه خودم این مدت چیکار کردم ؟

بله چالشون کرده بودم !

این قدر از دیدن خودم حس خوب  پیدا کردم که یک باره تمام اون حسای بد هر روزم از بین رفت و یه حس عجیبی پیدا کردم :)

خوب خانواده هم با دیدن من ازین حس خوب و عجیب بی بهره نموندن و اول چند دقیقه بهم زل زدن و بعد با یه لبخند ملیح من رو بدرقه کردن !

مادرم لبخندی میزد که حاضر بودم ساعتها همون جا وایسم تا مادرم فقط لبخند بزنه !

اونجا بود که فهمیدم چقدر ما آدما باعث حس و حال بد خودمونیم و داریم توی بیراهه دنبال خوب شدنمون میگردیم !

من دیروز کار خاصی انجام نداده بودم فقط اونچه که باید همیشه بهش اهمیت میدادم و فراموش کرده بودم رو به یاد آوردم !

با همون حس خوب رفتم به دیدار رفقای عزیزتر از جانم ^_^

آخ که وقتی داشتم خداحافظی میکردم چقدر دوست نداشتنی (!) بود اون لحظه !

و هنوز تابش اون حال و هوای خوب رو روی امروزمم میبینم :)

 

حال دلتون خوش رفقا  


  • موافقین ۹ مخالفین ۰
  • ۲۲ اسفند ۹۷ ، ۱۹:۰۱
  • سـَمآنـھ.ر

من ازون دسته کنکورهایی نیستم که تا قبل از کنکور 

بیام اینجا چسناله بنویسم و درد دل کنم 

فردا کنکور اینجا یادم بره :)


کنکورمو خوب یا بد دادم 

دیگه هم بهش فکر نمیکنم 

یکم دلم گرفته فقط 

یکم میخوام تنها باشم :)


فردا میرم مشهد 

تا یک هفته نه مینویسم و نه به کسی سر میزنم 

میخوام تنها باشم ...


مرسی که همیشه همراهم بودین ❤️

  • ۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۱
  • سـَمآنـھ.ر