پارادوکسِ خیالِ من

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پدرانه» ثبت شده است

یه جور عجیبی دلم برای عیدهای 6-7 سالگیم تنگ شده!

اون لباسهای جدید که شوق پوشیدنش رو داشتم

  لحظه تحویل سالی که حس میکردم یه اتفاق خیلی بزرگ داره میافته

اون ماهی گلی های قرمزی که روز قبل با کلی شوق بابام برام خریده بود

اون سفره ساده هفت سینی که جام و سفالی نداشت ولی همه 7 تا سینش طبیعی چیده میشد

اون پولهای خشک لای قرآنی که همیشه لحظه سال تحویل بهمون داده میشد :)

اون بوسه های قشنگ عیدونه !

اون شوق های بچگونه

اون چتریهای موهام که روی پیشونیم دلبری میکرد

اون عکسهای یادگاری که با همون لباسهای نو سر سفره ساده هفت سینمون میگرفتیم  

1 فروردینی که میرفتیم خونه پدربزرگم و لحظه ورودمون با لبخند قشنگ پدربزرگ و مادربزرگم رو به رو میشدیم

اون بوسه های عیدونه که روی لپام مینشوندن !

دلم برای اون لحظه که پدربزرگم اشاره میکرد به مادربزرگم که کت اش رو بیاره و منم با همون سن میدونستم این یعنی چی و ته دلم کلی شوق میکردم ! پدربزرگم دست میکرد توی جیب داخلی کت سیاه رنگش و دو تا 2000 تومنی خشک وتانخورده بیرون میاورد و یکی به من میداد و یکی هم به برادرم !

آخ که نمیدونید چقدر من ذوق میکردم از همین محبتهای کوچیک !

حین همین کارا یهو دوباره مهمون میومد خونه پدربزرگم و جمعممون کلی شلوغ میشد !

نوه های بزرگ تر 5000 تومنی عیدی میگرفتن و من میگفتم عه پس منم بزرگ تر شم باباجی(من به پدربزرگم میگفتم باباجی)  بهم 5000 تومنی میده ؟

آره من بزرگتر شدم ولی دیگه باباجی نبود !

نبود که بهم عیدی بده !

بازم به رسم همیشه مادربزرگم بود و عیدیهامون قطع نشد ولی من دلم همون جوری عیدی گرفتن رو میخواست !

چند روز پیش روز پدر مادرم یه بغض سنگین توی گلوش داشت و بهم گفت سمانه میری آلبوما رو بیاری ؟

یه لبخند کوچولو زدم و رفتم همه رو آوردم  

یک عکس که من و پدربزرگم کنار هم بودیم رو برداشتم و زل زدم بهش !

من بزرگ شدم ولی باباجی بزرگ نشد .... پیر هم نشد.... اون برای همیشه رفت ...

الان بعد از گذشتن 12-13 سال ازون ماجراها من کلی عیدی از همه گرفتم !

ولی من هنوز دلم از همون 2000 تومنیای باباجی میخواد !

قدر آدما رو بدونیم !

گاهی به خودمون میایم میبینیم نیستن !


  • ۸ نظر
  • ۰۲ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۴۵
  • سـَمآنـھ.ر
  • ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۷
  • سـَمآنـھ.ر