پاهامو به روال همیشه گذاشتم روی مبل و خودم پهن زمین شدم
کش موهامو باز کردم و پخششون کردم روی قالی
یه باد خنک از سمت کولر میخورد به سرم
زل زدم به سقف
از توی آینه های در هم و برهم لوستر به خودم و لباس گشاد و خنده دار تنم نگاه کردم
توی همون سکوت شاید خوب فقط فکر کردم
به اینکه امروز چهارشنبه است و تا جمعه فاصله ای نیست!
به اینکه راستی راستی داره تموم میشه ؟
به اینکه اگر نشد چی ؟ و در همین حین خودمو دعوا میکنم که مگه قرار نشد این فکر مخرب رو حذف کنی ؟؟
به اینکه......
لحظاتی چشمامو بستم و گذاشتم ذهنم به هر جا دوست داره سفر کنه !
ذهنم جایی نرفت و فقط یه موج آرامشی وجودمو گرفت !
و مرتب توی ذهنم مرور میشد که:
سمانه به تهش فکر نکن ! مگه قرار نشد بسپاری دست خدا ؟
چشامو باز کردم و مجال این افکار رو از ذهنم گرفتم !
و شاید همین چند دقیقه کل این 9 ماه مثل یک فیلم با دور تند از جلوی چشام رد شد...
- ۱۲ تیر ۹۸ ، ۱۶:۱۸