پارادوکسِ خیالِ من

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

از نظر روحی خیلی نیاز دارم با "ط" صحبت کنم !

ولی هم گوشیم مدتیه خاموشه و قصد روشن کردنشو ندارم :(

و هم اینکه دوست ندارم مزاحم وقتش بشم :(

ولی عجیب دلم براش تنگ شده و فقط منتظرم این کنکور تموم شه و فرداش برم پیشش اینقدر بغلش کنم که تمام دلتنگیهای این چندین ماهی که ندیدمش فراموش شه !


+برچسب بخوره به روزای سخت و محدودکننده کنکوری من :(

بعدا نوشت : نتونستم مقاومت کنم 🥺🤦🏻‍♀️ گوشیمو روشن کردم و بهش پیام دادم ....

  • ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۱۵
  • سـَمآنـھ.ر

تقریبا دو سال پیش توی همین روزآ من درگیر آماده شدن برای امتحانای نهایی سوم بودم !

نلی عزیزم که دیگه احتمالا بلاگرها میشناسنش در جواب سردرگمی ها و استرسهایی که برای کنکور و نهایی داشتم یه جمله بهم گفت که بعد از گذشت دو سال از یادم که نرفته پررنگ تر هم شده !

گفت : کنکور ساده ترین و استانداردترین آزمون آزمایشی هست که میدی و قرار نیست سوالا از آسمون بیاد ! فقط باید آرامشت رو حفظ کنی و سر جلسه سوالا رو حل کنی !

بهم گفت: وقتی زمان بگذره متوجه میشی کنکور ته دنیا نیست و هنوزم زندگی ادامه داره !

 

میدونید اون زمان به عنوان یک دختر 17 سال بی تجربه درک درستی از حرفای نلی نداشتم !

میدونید تا کی ؟

تا 8 تیر و سر جلسه !

اینکه سوالا از آسمون نیومده بود !

اینکه با خوندن و مرور و حفظ آرامش یه حجم عظیمی از سوالا برای هر آدمی حل شدنی بود !

و این روزا هم به درک درستی از حرف دیگه اش رسیدم!

اینکه کنکور ته دنیا نیست

اینکه الان زندگیم ادامه داره !

و گاهی حتی به این فکر میکنم اگر هم در نهایت اون چیزی که میخوام نشه بازم زندگیم ادامه داره و میگذره این روزا و فراموش میشن !


  • سـَمآنـھ.ر


مادرم همیشه میگه : از وقتی بچه بودی با اینکه یه دختر آروم و با ادب بودی ولی هیچ وقت جلوی هیچ پسری کم نمیاوردی !

امروز داشت برام میگفت : سمانه وقتی 4-5 سالت بود رفته بودیم اصفهان و مادربزرگت هم باهامون بود. یه جایی تو و مادرجونت رو تنها گذاشتم و بعد از 15 دقیقه برگشتم دیدم بغلت کرده ودوتایی میخندیدن ! همونجا از مادربزرگت پرسیدم چی شده ؟ گفت: از این کوچولوی آروم توقع نداشتم اینجوری دفاع کنه از خودش ! تو که رفتی 2 تا پسر 7-8 ساله اومده بودن اذیتش کنن که  من تا اومدم دعواشون کنم دیدم سمانه جفتشونو پرت کرد توی آب (فک کنم کنار رودی جایی بودیم)!

مادرم اینا رو با خنده و تعجب بعد از 15 سال ازون ماجرا تعریف میکرد !

یادمه حتی وقتی کودکستان میرفتیم وقتی پسرا موهای قشنگ و بلند دوستمو میکشیدن کل حیاط رو دنبالشون میدویدم و تا یه دونه نزنم تو کله اشون دست بر نمیداشتم :)

یه دونه ازین همین پسرا آشنای خانوادگی ماست و هر بار میبینه منو میخنده و میگه هنوز سرم درد میکنه از بابت کتکی ازت خوردم !

بزرگ تر که شدم با توجه به جامعه مردسالارمون توجیه شدم که سکوت کنم !

ولی من آدمی بودم که سکوت کنم ؟

به جای سکوت همیشه جوری رفتار کردم که این مزاحمت ها کمتر بشه ! و واقعا هم شد !

ولی توی تمام این سالهای دختر بودنم و تجربه هام یه چیز رو خیلی خوب متوجه شدم

اینکه دخترای این سرزمین خودشونو خیلی کمتر از پسرها میبینن و هیچ ارزشی برای خودشون قایل نیستن ! و اعتماد به نفسی ندارن !

یکی از دوستام از نظر پوشش مدل باز و راحتی داشت ! یهویی دیدم از هر نظری که فکرشو بکنید عوض شد ! و پوشش جدید انتخاب کرد . خیلی دوست داشتم ازش بپرسم چرا ؟ ولی نپرسیدم چون گفتم این حریم شخصی اونه و حتما صلاح دیده پوشش و لایف استایل جدیدش براش خوبه !

تا یک روز دیدمش و سر صحبت رو باز کرد

گفت سمانه با یه پسر آشنا شدم که برام مشخص کرده چی بپوشم و چجوری رفتار کنم و یا حتی با کیا رفت و آمد کنم !

خندم گرفت از حرفاش و فکر کردم داره شوخی میکنه !

که ادامه داد : این پوشش جدیدم خیلی سخت و آزاردهنده است !

گفتم : خوب چیزی رو انتخاب کن که خودت دوسش داشته باشی ! مگه خودت چشه ؟

گفت: وااای نگی دیگه اینجوریا ! خب باهام کات میکنه دیگه !

صادقانه وقتی دیدم این قدر در نظر خودش بی ارزشه و میذاره توی 20 سالگی یه پسر 22 ساله که هیچ نسبتی باهاش نداره براش تعیین تکلیف کنه منم سکوت کردم

 منتظر این بودم که یه روز هم بهم پیام بده و بگه: دیگه نمیتونم باهات رابطه ای داشته باشم چون دوست پسرم گفته تو از مرزی که برام تعیین کرده رد شدی !

و همین طور هم شد :)

خیلی ناراحت شدم

نه ازین بابت که قرار بود دیگه رابطه ای نداشته باشیم

برای خودش ناراحت شدم که اینقدر بی ارزش میکنه خودش رو !

 

ازین مثالها روزانه من کلی میبینم ! و همیشه برام سواله که چرا دخترا دارن خودشونو مجبور به رابطه ای میکنن که تمام استقلالشون رو میگیره و تقریبا دارن اذیت میشن ؟ فقط برای اینکه آخر شب یه نفر بگه دوسشون داره ؟

قطعا ما دخترا و پسرایی داریم که به انتخابهای هم احترام میذارن و رابطه خوبی دارن ولی من طرف صحبتم یه گروه دیگه است !

هر زمان یک دختر(زن) خودش رو با همون ویژگیها دوست داشت و به خودش احترام گذاشت مطمین باشید هیچ پارتنری(رسمی یا غیر رسمی)  ازش توقع تغییر نخواهد داشت ولی مادامی که بشید عروسک دست بقیه تبدیل به یک شخصیت1000 جهتی میشید که خودتونم تحملش رو ندارید !

کلام پایانی :

اگر دوست دارید بقیه دوستتون داشته باشن اولین گام اینه خودتون خودتونو دوست داشته باشید ^_^

پ.ن: من همیشه با آقایون در هر جایگاهی مودبانه صحبت میکنم و احترام میذارم(که 90% هم متقابلا احترام دریافت میکنم) و دلیل این چیزایی که نوشتم این نیست که بگم من ضد پسرم و فقط دعوا میکنم :)


  • سـَمآنـھ.ر

وقتی خسته ای!

وقتی داری از ظرفیت مازاد بدنت استفاده میکنی که بتونی بیدار بمونی !

وقتی از حجم سوالایی که ذهنت رو درگیر کرده بغض کردی و نزدیکه که بباری !

وقتی دلت بیرون رفتن و آزادی میخواد ولی اون کتابا این اجازه رو بهت نمیدن ! اگر هم ساعتایی رو بری بیرون تماما عذاب وجدان داری که اگر خونه بودی فلان بود!

وقتی دلت پر کشیده برای دیدن فیلم !

وقتی کلی از اخبار روز بی خبری و انگار نه انگار توی همین اجتماع زندگی میکنی !

وقتی کل زندگیت خلاصه شده توی یک اتاق و یه سری کتابهای تکراری و یه میز و صندلی !

وقتی هوا بارونی هست و تو از اعماق قلبت دوست داری توی این هوا بری زیر پتو و ساعتها بی دغدغه بخوابی ولی نمیشه ! اگرم بشه اینقدر بهش فکر میکنیکه زهر مارت میشه !

وقتی در جواب همه پیشنهادهای بیرون رفتن مجبوری بگی :نه !

وقتی 

وقتی 

........

درست توی همین زمانها چشمات روبرای لحظه ای ببند و به 70 و اندی رو دیگه فکر کن !

وقتی ظهر بعد از اصلی ترین آزمون عمرت میای خونه و لبخند داری بر لب و خوشحالی که نتیجه تمام صبوریها و تلاشات رو دیدی !

وقتی نتیجه ها میاد و لبخند میزنی و از شادی اشک میریزی و به تمام این روزها افتخار میکنی !

وقتی ازین به بعد زندیگت با تمام سختیهاش دیگه برات این حصار رو ایجاد نمیکنه !

وقتی 10 سال بعد درست در جایی قرار میگیری که امروز توی خیالت داری تصورش میکنی !

وقتی ازین به بعد بدون فکر به زمان و یک ازمون 4 ساعته میتونی بری به علاقه هات برسی !

وقتی 

وقتی 

.......


آره هر روز این رو بخون و با تمام توانت تلاش کن ! چیزی نمونده تموم شه !


#زندگی_یک_کنکوری


  • سـَمآنـھ.ر

اینقدر وسط زندگی من نیا 

اینقد خودتو پررنگ نکن 

اینقدر خودتو نزدیک نکن به حرفای من 

اینقدر از اطراف حرفاتو بهم نرسون 

اینقدر توی زندگیم رفت وآمد نکن 

اینقدر نباش 

برو دنبال زندگیت 

جای تو نمیتونه وسط آینده من باشه ! یعنی من نمیخوام که باشه !

اشتباهی بودی که تموم شد !

نباش

نمون 

برو 


فقط خودم میدونم چی نوشتم :)


  • ۰۳ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۸:۵۲
  • سـَمآنـھ.ر

نمیدونم چیزی که میگم رو تجربه کردید یا نه؟

با وجود اینکه خانواده(منظورم پدر و مادرمه )خیلی خوبی دارم و از هر نظری ساپورت میشم و ازته دلم دوسشون دارم 

ولی درست این اوقات نیاز دارم تنها باشم ! یعنی دوست دارم یه مدتی هیچ کدوم رو نبینم ! یا حتی مستقل زندگی کنم !

شاید خنده دار به نظر بیاد ولی هر چی بزرگتر میشم اختلاف فکرامون داره بیشتر و بیشتر میشه !حتی برادرم هم همین حس رو داره !

یعنی حس میکنم یه سری حساسیت اونها که میدونم تمامشونم از دوست داشتنه باعث میشه من نتونم خودم باشم ! تبدیل شده به یک مانع بزرگ حتی برای پیشرفت و تجربه های جدید !

ما از جمله خانواده هایی هسیم که زیاد از روزمره هامون صحبت میکنیم و واقعا نزدیکیم بهم ولی این روزا این جمع گرم بودنش رو داره از دست میده ! یعنی من به هر بهانه دارم در میرم از حرف زدن آخه با واکنش های منفی روبه رو میشم بعد از بیان فکرم!

دوست ندارم به خیلی از سوالاشون درباره خودم جواب بدم چون حس میکنم فقط به خودم ربط داره اون بخش از زندگیم !

خیلی دارم تلاش میکنم این شخصیت بی استقلالم رو از خودم دور کنم و یه تازگی به زندگیم بدم ولی نمیذارن !

یعنی گاهی حس میکنم این من نیستم که دارم فلان کار رو میکنم !

شما ازین اختلاف فکرا دارید ؟ باهاش چیکار میکنید ؟ 

  • ۶ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۶:۱۶
  • سـَمآنـھ.ر