- ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۷
امروز معاونمون زنگ زد خونمون برای اینکه کد تایید سوابق پیش دانشگاهیمو بده ؛
داشت با مامانم صحبت میکرد که دیدم طولانی شد حرفاشون 🙄
وقتی قطع کرد ؛
مامان گفت : خانوم ب گفت از ۱۰ تیر تا ۲۰ تیر قراره ببریمشون مشهد،چون خود بچه ها خواستن باهم باشن قراره زمینی ببریم !
خیلی شاد شدم گفت میخوان ببرن مشهد اونم گروهی😍
ولی گفت زمینی ☹️☹️
اخه ما تا مشهد ۲۴ ساعت راهه فک کنم بعدشم من بد ماشینم 😩😩
حالا چیکار کنم ؟!
کاش با هواپیما بود 🙄☹️❤️
از کِی این موقع شب برایِ من شده اول شب ؟!
به تاریخ ۲۸ خرداد
ساعت ۰۱:۱۸
الان که مجدد پست قبل رو خوندم ؛
خودم خنده آم گرفت ☹️
خب اون لحظه واقعا حالم خوش نبود ولی الان شکر خوبم ❤️
مرسی از آرام و سارای عزیزم 💋
_________________________
این روزا هر وقت خسته میشم به دو هفته دیگه و برنامه های بعد از کنکوری فکر میکنم و یه لبخند رضایت میزنم😍
سپردمش به خدا که هرچی به صلاحمه رقم بزنه ❤️
امروز گذری که دیدم ایران تو دقایق آخر با یه گل به خودی (!) تیم رقیب بازی رو برد 🙄
من نمیدونم چرا هیچ وقت با برد تیم ملی کشورم شاد نمیشم و حتی برام مهم هم نیست ؛
گاها دیده شده از باخت حریف ناراحت هم شدم 😂☹️😅
داشتم یکی از وب ها رو میخوندم که اونم دقیقا حس و حال من رو داشت و بقیه زیر پستش نظر عکس گذاشته بودن 🙄
من عجیبم یا بقیه ؟؟؟؟ 🧐🤨
قبلا هر وقت اراده میکردم ؛
گریه میکردم...
از فرط حساسیت زیآد هم با کوچیک ترین حرفی ؛
گریه میکردم..
از دیدن گریه و ناراحتی کسی ؛
گریه میکردم..
یآد آدمآیی که نبودن ؛
گریه میکردم..
زیآد گریه میکردم ولی خآلی میشدم :)
ولی الآن !؟
تو همه این مدت ؛
دارم یه بغض لعنتی رو تو گلوم نگه میدآرم..
هر شب دارم تلاش میکنم گریه کنم ولی دریغ از یه قطره اشک !؟
وآقعیتش بآ وجود این همه آدم تو زندگیم ولی خیلی تنهآم..
اون قدر تنهآم که هیچ کس رو ندآرم که تو این حال بغلش کنم و زار زار به حال خودم گریه کنم..
یه چیزی بگم !؟
مامانم رو به اندآزه همه زندگیم دوست دآرم ؛
ولی تفاوت سنی نسبتآ زیآد ما بآعث شده به جآی صمیمیت زیآد،بینمون احترام خاص و خشکی هست که من میتونم فقط در حد روزمره باهاش حرف بزنم..
الآن وآقعا تنهآم..
این روزآ حتی خدآ هم دیگه نیست...
میشه برآم دعآ کنید ؟