قبلا هر وقت اراده میکردم ؛
گریه میکردم...
از فرط حساسیت زیآد هم با کوچیک ترین حرفی ؛
گریه میکردم..
از دیدن گریه و ناراحتی کسی ؛
گریه میکردم..
یآد آدمآیی که نبودن ؛
گریه میکردم..
زیآد گریه میکردم ولی خآلی میشدم :)
ولی الآن !؟
تو همه این مدت ؛
دارم یه بغض لعنتی رو تو گلوم نگه میدآرم..
هر شب دارم تلاش میکنم گریه کنم ولی دریغ از یه قطره اشک !؟
وآقعیتش بآ وجود این همه آدم تو زندگیم ولی خیلی تنهآم..
اون قدر تنهآم که هیچ کس رو ندآرم که تو این حال بغلش کنم و زار زار به حال خودم گریه کنم..
یه چیزی بگم !؟
مامانم رو به اندآزه همه زندگیم دوست دآرم ؛
ولی تفاوت سنی نسبتآ زیآد ما بآعث شده به جآی صمیمیت زیآد،بینمون احترام خاص و خشکی هست که من میتونم فقط در حد روزمره باهاش حرف بزنم..
الآن وآقعا تنهآم..
این روزآ حتی خدآ هم دیگه نیست...
میشه برآم دعآ کنید ؟
- ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۳