پارادوکسِ خیالِ من

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طوبی» ثبت شده است

فقط اونْ لحظه ای کِه تویِ ویسش بهم گفت :

ببین مثلا تو که نزدیکترین و صمیمی ترین دوستِ منی و همه چیزمو بهت میگم  .........


فقط من درک میکنم عمقِ این حرف رو که تُ رو میشناسم و میدونم چقدر بیانِ این احساسات و حرفا برات سخته

هیچ وقت چنین حسِ خوبی و دوست داشتنِ عمیقی رو نسبت به کسی نداشتم 💎


  • ۳۰ خرداد ۹۸ ، ۱۲:۳۰
  • سـَمآنـھ.ر

از نظر روحی خیلی نیاز دارم با "ط" صحبت کنم !

ولی هم گوشیم مدتیه خاموشه و قصد روشن کردنشو ندارم :(

و هم اینکه دوست ندارم مزاحم وقتش بشم :(

ولی عجیب دلم براش تنگ شده و فقط منتظرم این کنکور تموم شه و فرداش برم پیشش اینقدر بغلش کنم که تمام دلتنگیهای این چندین ماهی که ندیدمش فراموش شه !


+برچسب بخوره به روزای سخت و محدودکننده کنکوری من :(

بعدا نوشت : نتونستم مقاومت کنم 🥺🤦🏻‍♀️ گوشیمو روشن کردم و بهش پیام دادم ....

  • ۲۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۵:۱۵
  • سـَمآنـھ.ر

هفته قبل  ندا از دانشگاه برگشت و خوب من از جشن فارغ التحصیلی (شهریورماه) تا همین دیروز ندیده بودمش و یه قرار ملاقات گذاشتیم توی یک کافه کوچولو ولی دنج که با هم اونجا خاطره های خوبی داشتیم :)

من ازش خواستم اگر مشکلی نیست به طوبی هم بگیم بیاد و اینجوری  قرارمون سه نفره شد ^_^

اصولا کسایی که پشت کنکوری بودن رو تجربه کردن میدونن که روزهای زیادی رو با یک اتاق ثابت و کتابهای تکراری  باید گذروند و خیلی کم پیش میاد بریم بیرون مخصوصا توی این روزا که شمارش روزهای نزدیک به کنکور داره کمتر و کمتر میشه !!!

و من با تمام وجود میگم دیروز یکی از بهترین روزهایی بود که دارن میگذرن و متوجه گذرشون نیستم!

همون یک ساعت و اندی که من فارغ از هر درسی و چیزی فقط داشتم میخندیدم و حرف میزدم برام یه عالمه حس خوب آورد با خودش !

اگر بخوام صادقانه بگم مدتی بود به خاطر یه مسیله شخصی ناراحت بودم و روزامو با یه حال نه چندان خوب شروع میکردم و با همون حال تمومش میکردم !

ولی دیروز که بعد از مدتها داشتم برای رفتن به دیدن دوستام خودم رو آماده میکردم و اندکی به خودم رسیدم و کلی حس که مدتها بود در وجودم خاموش شده بود رو روشن کردم

حتی اون روسری جدیده که با کلی ذوق خریده بودم اما مدتها بدون استفاده مونده بود رو بیرون آوردم و پوشیدم و در نهایت یه نگاه کلی به خودم توی آینه کردم که یهو جا خوردم !!

من با احساست دخترونه خودم این مدت چیکار کردم ؟

بله چالشون کرده بودم !

این قدر از دیدن خودم حس خوب  پیدا کردم که یک باره تمام اون حسای بد هر روزم از بین رفت و یه حس عجیبی پیدا کردم :)

خوب خانواده هم با دیدن من ازین حس خوب و عجیب بی بهره نموندن و اول چند دقیقه بهم زل زدن و بعد با یه لبخند ملیح من رو بدرقه کردن !

مادرم لبخندی میزد که حاضر بودم ساعتها همون جا وایسم تا مادرم فقط لبخند بزنه !

اونجا بود که فهمیدم چقدر ما آدما باعث حس و حال بد خودمونیم و داریم توی بیراهه دنبال خوب شدنمون میگردیم !

من دیروز کار خاصی انجام نداده بودم فقط اونچه که باید همیشه بهش اهمیت میدادم و فراموش کرده بودم رو به یاد آوردم !

با همون حس خوب رفتم به دیدار رفقای عزیزتر از جانم ^_^

آخ که وقتی داشتم خداحافظی میکردم چقدر دوست نداشتنی (!) بود اون لحظه !

و هنوز تابش اون حال و هوای خوب رو روی امروزمم میبینم :)

 

حال دلتون خوش رفقا  


  • موافقین ۹ مخالفین ۰
  • ۲۲ اسفند ۹۷ ، ۱۹:۰۱
  • سـَمآنـھ.ر