پارادوکسِ خیالِ من

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوستانه» ثبت شده است

فقط اونْ لحظه ای کِه تویِ ویسش بهم گفت :

ببین مثلا تو که نزدیکترین و صمیمی ترین دوستِ منی و همه چیزمو بهت میگم  .........


فقط من درک میکنم عمقِ این حرف رو که تُ رو میشناسم و میدونم چقدر بیانِ این احساسات و حرفا برات سخته

هیچ وقت چنین حسِ خوبی و دوست داشتنِ عمیقی رو نسبت به کسی نداشتم 💎


  • ۳۰ خرداد ۹۸ ، ۱۲:۳۰
  • سـَمآنـھ.ر

هفته قبل  ندا از دانشگاه برگشت و خوب من از جشن فارغ التحصیلی (شهریورماه) تا همین دیروز ندیده بودمش و یه قرار ملاقات گذاشتیم توی یک کافه کوچولو ولی دنج که با هم اونجا خاطره های خوبی داشتیم :)

من ازش خواستم اگر مشکلی نیست به طوبی هم بگیم بیاد و اینجوری  قرارمون سه نفره شد ^_^

اصولا کسایی که پشت کنکوری بودن رو تجربه کردن میدونن که روزهای زیادی رو با یک اتاق ثابت و کتابهای تکراری  باید گذروند و خیلی کم پیش میاد بریم بیرون مخصوصا توی این روزا که شمارش روزهای نزدیک به کنکور داره کمتر و کمتر میشه !!!

و من با تمام وجود میگم دیروز یکی از بهترین روزهایی بود که دارن میگذرن و متوجه گذرشون نیستم!

همون یک ساعت و اندی که من فارغ از هر درسی و چیزی فقط داشتم میخندیدم و حرف میزدم برام یه عالمه حس خوب آورد با خودش !

اگر بخوام صادقانه بگم مدتی بود به خاطر یه مسیله شخصی ناراحت بودم و روزامو با یه حال نه چندان خوب شروع میکردم و با همون حال تمومش میکردم !

ولی دیروز که بعد از مدتها داشتم برای رفتن به دیدن دوستام خودم رو آماده میکردم و اندکی به خودم رسیدم و کلی حس که مدتها بود در وجودم خاموش شده بود رو روشن کردم

حتی اون روسری جدیده که با کلی ذوق خریده بودم اما مدتها بدون استفاده مونده بود رو بیرون آوردم و پوشیدم و در نهایت یه نگاه کلی به خودم توی آینه کردم که یهو جا خوردم !!

من با احساست دخترونه خودم این مدت چیکار کردم ؟

بله چالشون کرده بودم !

این قدر از دیدن خودم حس خوب  پیدا کردم که یک باره تمام اون حسای بد هر روزم از بین رفت و یه حس عجیبی پیدا کردم :)

خوب خانواده هم با دیدن من ازین حس خوب و عجیب بی بهره نموندن و اول چند دقیقه بهم زل زدن و بعد با یه لبخند ملیح من رو بدرقه کردن !

مادرم لبخندی میزد که حاضر بودم ساعتها همون جا وایسم تا مادرم فقط لبخند بزنه !

اونجا بود که فهمیدم چقدر ما آدما باعث حس و حال بد خودمونیم و داریم توی بیراهه دنبال خوب شدنمون میگردیم !

من دیروز کار خاصی انجام نداده بودم فقط اونچه که باید همیشه بهش اهمیت میدادم و فراموش کرده بودم رو به یاد آوردم !

با همون حس خوب رفتم به دیدار رفقای عزیزتر از جانم ^_^

آخ که وقتی داشتم خداحافظی میکردم چقدر دوست نداشتنی (!) بود اون لحظه !

و هنوز تابش اون حال و هوای خوب رو روی امروزمم میبینم :)

 

حال دلتون خوش رفقا  


  • موافقین ۹ مخالفین ۰
  • ۲۲ اسفند ۹۷ ، ۱۹:۰۱
  • سـَمآنـھ.ر
  • سـَمآنـھ.ر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۶ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۸
  • سـَمآنـھ.ر


خُب من گفتم نهایتا خیلی زود ببرن ۱۶ تیر میبرن 😁

گفتم یه هفته با دل راحت خریدامو میکنم 

ازین کپک گرفتگی خودمو نجات میدم 🙈😅

لباسآی جدید می‌خرم 😂

الان دقیقا تو این چند روز که منم سرگرم آماده کردن خودم برا کنکورم دقیقا چجوری آماده شم برا سفر ؟☹️

من تا حالا تجربه سفر بدون خانواده و با دوستان رو ندارم ؛

اگر میشه بهم بگید چه وسایلی رو بردارم ؟


  • سـَمآنـھ.ر

سال قبل تو یکی از حوزه های کنکور شهر ما که بچه های معدل بالا و تاپ اونجا بودن ؛

آتش سوزی شد و کلی حاشیه داشت و اینا ...

بماند که آتش سوزی بیرون ساختمون بود و فقط به خاطر جیغ مادرا دانش آموزا ترسیده بودن 

اوایل اینقدر اعتراض ها به ریاست آموزش پرورش زیاد بود که بعضی پدرا میخواستن بکشن طرفُ😑🤫

یهو دیدیم دیگه معترض نیست و اینا که جای تعجب داشت واقعا 😐

تا اینکه چند ماه پیش من فهمیدم اومدن ترازای بچه های این حوزه رو کشیدن بالا و اونا هم سکوت کردن :)

امسال تا اینجاس کار من ۶ تا حوزه کشف کردم 😂😂

پارسال دو تا بود ☹️

الان دیگه بر اساس معدل نهایی نیست و همینجوری رَندومی پخش شدیم 😅

از هر کی میپرسم یه حوزه هستش 🙁

خدا کمک کنه امسال تو هیچ حوزه ای اتفاقی رخ نده و همه تو آرامش مطلق کنکورشونو بدن🙏🏻🌸


+اینجا ۵۵۵ روزه شد 🌸💃🏻🧚🏻‍♀️

  • ۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۸:۵۲
  • سـَمآنـھ.ر

یعنی من تو اوج ناراحتی هم باشمـآ

یه عده هستن فقط اسمشونو میبینم شوق میکنم 😍

ما در حالیکه ۵ روز دیگر کنکور داریم 

👇🏻👇🏻👇🏻

برآی نمایش عکس در کیفیت اصلی ، روش کلیک کنید 🙏🏻❤️

  • ۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۴:۲۷
  • سـَمآنـھ.ر

برآی ماجرآیِ پست *شانزدهمیشـ* نام نویسی کردم 💜

  • ۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۷
  • سـَمآنـھ.ر
  • ۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۷
  • سـَمآنـھ.ر

امروز معاونمون زنگ زد خونمون برای اینکه کد تایید سوابق پیش دانشگاهیمو بده ؛

داشت با مامانم صحبت میکرد که دیدم طولانی شد حرفاشون 🙄 

وقتی قطع کرد ؛

مامان گفت : خانوم ب گفت از ۱۰ تیر تا ۲۰ تیر قراره ببریمشون مشهد،چون خود بچه ها خواستن باهم باشن قراره زمینی ببریم !

خیلی شاد شدم گفت میخوان ببرن مشهد اونم گروهی😍

ولی گفت زمینی ☹️☹️

اخه ما تا مشهد ۲۴ ساعت راهه فک کنم بعدشم من بد ماشینم 😩😩


حالا چیکار کنم ؟!

کاش با هواپیما بود 🙄☹️❤️

  • ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۶
  • سـَمآنـھ.ر