- ۱۳ خرداد ۹۸ ، ۲۱:۵۱
این روزا اینقدر حجم افکار توی سرم زیادن که واقعا دارم کم میارم !
خوشحالم ازینکه فقط 37 روز دیگه تا کنکور مونده !
در عین حال هم ناراحتم ازینکه 37 روز دیگه مونده !
خوشحالم چون داره تموم میشه !
و ناراحتم چون زمان زیادی نمونده و تنبلی این روزام حسابی عنان کار رو از دستم گرفته !
ولی میدونید این خوشحالم میکنه که امسال focus اصلیم روی اینه که سر جلسه با آرامش تمام اون چه خوندم رو پیاده کنم !
یکی از دوستام که یکسالی ازم بزرگتره و امسال رفت دانشگاه چند وقت پیش بهم گفت ببین سمانه من این راه رو رفتم ! اعتماد کن به خدا ! از تلاشت دست نکش ولی در عین حال هم حس کن یک نفر هست که میخواد یه کاری کنه که در نهایت تو خوشحال باشی ! شاید حتی الان ناراضی باشی از حالت ولی بعدا خیلی ازش تشکر میکنی !
خودش عشق و زندگیش پزشکی بود! بعد رتبه امسالش حدود 1000 تا فاصله داشت برای قبولی پزشکی ! دیگه رفت سراغ فرهنگیان و الان داشنجوی آموزش ابتدایی شهر خودمونه :)
بهم گفت : الان اینقدر خوشحالم از جایگاهم که حتی بهم بگن برگرد پزشکی بهترین دانشگاه نمیرم ! میگفت کل تابستون رو گریه میکردم که چرا نشد ولی الان هر روز صبح دارم از خدا تشکر میکنم که نشده !
با حرفای دوستم ته دلم یه جورایی گرم شد ! به اینکه خدا میبینه و قطعا تمام اون سختی ها و اتفاقات بد مهر 97 رو برام جبران میکنه :)
خدایا من بهت اعتماد میکنم و مطمینم در نهایت اتفاقی میافته که من خوشحال خواهم بود ^_^
از نظر روحی خیلی نیاز دارم با "ط" صحبت کنم !
ولی هم گوشیم مدتیه خاموشه و قصد روشن کردنشو ندارم :(
و هم اینکه دوست ندارم مزاحم وقتش بشم :(
ولی عجیب دلم براش تنگ شده و فقط منتظرم این کنکور تموم شه و فرداش برم پیشش اینقدر بغلش کنم که تمام دلتنگیهای این چندین ماهی که ندیدمش فراموش شه !
+برچسب بخوره به روزای سخت و محدودکننده کنکوری من :(
بعدا نوشت : نتونستم مقاومت کنم 🥺🤦🏻♀️ گوشیمو روشن کردم و بهش پیام دادم ....
میدونید وقتایی که حالم خوب نیست و در جواب چرا حالت خوب نیست ؟
لبخند میزنم ومیگم: هیچی !
دقیقا همون موقع ها واقعا خیلی چیزا باعث این حال بد من شده ولی اینقدر زیاد هستن که ترجیح میدم بگم همون هیچی !
چون واقعا با حرف زدن با بقیه خوب نمیشم و در نهایت تنهایی باید حال خودمو خوب کنم !
من همیشه حس میکنم بیماریهایی که روحمون رو درگیر خودش میکنه به شدت دردناک تر از بیماریهای جسمی هست !
روح بیمار تا حد زیادی جسم رو هم تحت تاثیر خودش قرار میده !
از صبح تا الان قفلم روی آهنگ شهزاده بی عشق از ایهام و دارم آروم باهاش میخونم و اشک میریزم !
حس میکنم با خودم غریبه شدم !
حس میکنم یه چیزایی درست وسط زندگی من هست که هیچ ربطی بهم نداره !
حس میکنم این زندگی که من دارم اصلا اونی نیست که میخوام !
حس میکنم با همه باید دعوا کنم !
حس میکنم ته همه تلاشهام پوچه ! و در نهایت به اون زندگی که میخوام برسم !
تمام افکارم با هم متناقض شده ! خودم نمیتونم تشخیص بدم کدوم درسته؟ کی درست فکر میکنه ؟
اینهایی که نوشتم شاید 10% ازشون مربوط بشه به حال پشت کنکوریم و این زندان لعنتی که بابت کنکور برا خودم ساختم !!
ولی نگران اون 90% هستم که حتی بعد از کنکورم نتونم با خودم حلشون کنم !
چند روز پیش داشتم با برادرم حرف میزدم که یهو گفت چقدر زیر چشمات سیاه شده !
منم بهش درباره ی کم خوابیهای چند وقت اخیرم بهش گفتم و اینکه همون چند ساعت خواب هم با استرس و ترس از خواب موندن دارم میگذرونم !
نمیدونم چرا ولی از سر حسادت به خواب نه چندان کم و پر از آرامشش بهش گفتم :
خودت مگه ارشد نداری؟ چرا نمیخونی ؟چرا میخوابی اصلا اینقدر؟
میدونید گفت چی ؟
گفت : ببین سمانه همه مدل من دارن زندگی میکنن این تویی که عجیبی !
مگه خودت خیلی حالت خوبه که تلاش میکنی منم مثل تو زندگی کنم ؟
در اون لحظه فقط تونستم سکوت کنم !
ولی الان حس میکنم داره درست میگه !
من خیلی زندگی رو دارم به خودم سخت میگیرم ! عملا زندگی نمیکنم !فقط تلاش میکنم که زندگی کنم !! ولی متوجه نیستم همین ثانیه هایی که دارن میگذرن زندگی من هستن و هیچ تضمینی برای بودنم در 1 دقیقه بعد نیست ! برام جالبه که چرا دارم تلاش میکنم بقیه هم مثل من باشن ؟!
کاش بتونم یکم با آرامش این روزها رو بگذرونم و حالم خوش باشه !
پ.ن: من اینکه زمان میگذارید و اینجا رو میخونید از اعماق قلبم ازتون تشکر میکنم و هیچ وقت نخواستم کسی حتی در برابر کامنتی که گذاشتم بیاد اینجا رو بخونه ولی الان یه خواهشی دارم ؟!
میشه چه کسایی که همیشه همراه بودین و برام مینوشتید و چه خاموشهای اینجا و چه کسی که بار اول اینجا رو میخونه برام از قشنگیای زندگی بنویسید ! حتی کوچیک ترین چیزی که فکر بهش حالتون رو خوب میکنه ! و بهم انرژی مثبت بدید که حالم خوب شه ؟
فقط همین یکبار خاموش نباشید :*
هفته قبل ندا از دانشگاه برگشت و خوب من از جشن فارغ التحصیلی (شهریورماه) تا همین دیروز ندیده بودمش و یه قرار ملاقات گذاشتیم توی یک کافه کوچولو ولی دنج که با هم اونجا خاطره های خوبی داشتیم :)
من ازش خواستم اگر مشکلی نیست به طوبی هم بگیم بیاد و اینجوری قرارمون سه نفره شد ^_^
اصولا کسایی که پشت کنکوری بودن رو تجربه کردن میدونن که روزهای زیادی رو با یک اتاق ثابت و کتابهای تکراری باید گذروند و خیلی کم پیش میاد بریم بیرون مخصوصا توی این روزا که شمارش روزهای نزدیک به کنکور داره کمتر و کمتر میشه !!!
و من با تمام وجود میگم دیروز یکی از بهترین روزهایی بود که دارن میگذرن و متوجه گذرشون نیستم!
همون یک ساعت و اندی که من فارغ از هر درسی و چیزی فقط داشتم میخندیدم و حرف میزدم برام یه عالمه حس خوب آورد با خودش !
اگر بخوام صادقانه بگم مدتی بود به خاطر یه مسیله شخصی ناراحت بودم و روزامو با یه حال نه چندان خوب شروع میکردم و با همون حال تمومش میکردم !
ولی دیروز که بعد از مدتها داشتم برای رفتن به دیدن دوستام خودم رو آماده میکردم و اندکی به خودم رسیدم و کلی حس که مدتها بود در وجودم خاموش شده بود رو روشن کردم
حتی اون روسری جدیده که با کلی ذوق خریده بودم اما مدتها بدون استفاده مونده بود رو بیرون آوردم و پوشیدم و در نهایت یه نگاه کلی به خودم توی آینه کردم که یهو جا خوردم !!
من با احساست دخترونه خودم این مدت چیکار کردم ؟
بله چالشون کرده بودم !
این قدر از دیدن خودم حس خوب پیدا کردم که یک باره تمام اون حسای بد هر روزم از بین رفت و یه حس عجیبی پیدا کردم :)
خوب خانواده هم با دیدن من ازین حس خوب و عجیب بی بهره نموندن و اول چند دقیقه بهم زل زدن و بعد با یه لبخند ملیح من رو بدرقه کردن !
مادرم لبخندی میزد که حاضر بودم ساعتها همون جا وایسم تا مادرم فقط لبخند بزنه !
اونجا بود که فهمیدم چقدر ما آدما باعث حس و حال بد خودمونیم و داریم توی بیراهه دنبال خوب شدنمون میگردیم !
من دیروز کار خاصی انجام نداده بودم فقط اونچه که باید همیشه بهش اهمیت میدادم و فراموش کرده بودم رو به یاد آوردم !
با همون حس خوب رفتم به دیدار رفقای عزیزتر از جانم ^_^
آخ که وقتی داشتم خداحافظی میکردم چقدر دوست نداشتنی (!) بود اون لحظه !
و هنوز تابش اون حال و هوای خوب رو روی امروزمم میبینم :)
حال دلتون خوش رفقا ![]()