پارادوکسِ خیالِ من

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

واقعا یه تشکر قلبی باید بکنم از ساسی بابت خوندن آهنگ جنتلمن :/

باور کنید اگر این آهنگ رو نمیخوند 

نصف اطرافیان من فلج میشدن چون نمیتونستن بگن : آقامون جنتلمنه !!!!!!!!!

نصف دیگه هم به این دلیل فلج میشدن که نمیتونستن بگن: این خانومم عشقه منه ! عشقه منه !!!


به قول عزیزی  : میگن فرهنگ سازی کنید و درست زندگی کنید ولی من میگم اصلا هنوز فرهنگی وجود نداره که ما بخوایم  بسازیمش :)


#حال_بهم_زن_نباشیم

  • سـَمآنـھ.ر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ فروردين ۹۸ ، ۱۱:۲۳
  • سـَمآنـھ.ر

میدونید وقتایی که حالم خوب نیست و در جواب چرا حالت خوب نیست ؟

لبخند میزنم ومیگم: هیچی !

دقیقا همون موقع ها واقعا خیلی چیزا باعث این حال بد من شده ولی اینقدر زیاد هستن که ترجیح میدم بگم همون هیچی !

چون واقعا با حرف زدن با بقیه خوب نمیشم و در نهایت تنهایی باید حال خودمو خوب کنم !

من همیشه حس میکنم بیماریهایی که روحمون رو درگیر خودش میکنه به شدت دردناک تر از بیماریهای جسمی هست !

روح بیمار تا حد زیادی جسم رو هم تحت تاثیر خودش قرار میده !

از صبح تا الان قفلم روی آهنگ شهزاده بی عشق از ایهام و دارم آروم باهاش میخونم و اشک میریزم !

حس میکنم با خودم غریبه شدم !

حس میکنم یه چیزایی درست وسط زندگی من هست که هیچ ربطی بهم نداره !

حس میکنم این زندگی که من دارم اصلا اونی نیست که میخوام !

حس میکنم با همه باید دعوا کنم !

حس میکنم ته همه تلاشهام پوچه ! و در نهایت به اون زندگی که میخوام برسم !

تمام افکارم با هم متناقض شده ! خودم نمیتونم تشخیص بدم کدوم درسته؟ کی درست فکر میکنه ؟

اینهایی که نوشتم شاید 10% ازشون مربوط بشه به حال پشت کنکوریم و این زندان لعنتی که بابت کنکور برا خودم ساختم !!

ولی نگران اون 90% هستم که حتی بعد از کنکورم نتونم با خودم حلشون کنم !

چند روز پیش داشتم با برادرم حرف میزدم که یهو گفت چقدر زیر چشمات سیاه شده !

 منم بهش درباره ی کم خوابیهای چند وقت اخیرم بهش گفتم و اینکه همون چند ساعت خواب هم با استرس و ترس از خواب موندن دارم میگذرونم !

نمیدونم چرا ولی از سر حسادت به خواب نه چندان کم و پر از آرامشش بهش گفتم :

خودت مگه ارشد نداری؟ چرا نمیخونی ؟چرا میخوابی اصلا اینقدر؟

میدونید گفت چی ؟

گفت : ببین سمانه همه مدل من دارن زندگی میکنن این تویی که عجیبی !

مگه خودت خیلی حالت خوبه که تلاش میکنی منم مثل تو زندگی کنم ؟

در اون لحظه فقط تونستم سکوت کنم !

ولی الان حس میکنم داره درست میگه !

من خیلی زندگی رو دارم به خودم سخت میگیرم ! عملا زندگی نمیکنم !فقط تلاش میکنم که زندگی کنم !! ولی متوجه نیستم همین ثانیه هایی که دارن میگذرن زندگی من هستن و هیچ تضمینی برای بودنم در 1 دقیقه بعد نیست ! برام جالبه که چرا دارم تلاش میکنم بقیه هم مثل من باشن ؟!

کاش بتونم یکم با آرامش این روزها رو بگذرونم و حالم خوش باشه !

 

پ.ن: من اینکه زمان میگذارید و اینجا رو میخونید از اعماق قلبم ازتون تشکر میکنم و هیچ وقت نخواستم کسی حتی در برابر کامنتی که گذاشتم بیاد اینجا رو بخونه ولی الان یه خواهشی دارم ؟!

میشه چه کسایی که همیشه همراه بودین و برام مینوشتید و چه خاموشهای اینجا و چه کسی که بار اول اینجا رو میخونه برام از قشنگیای زندگی بنویسید ! حتی کوچیک ترین چیزی که فکر بهش حالتون رو خوب میکنه ! و بهم انرژی مثبت بدید که حالم خوب شه ؟

فقط همین یکبار  خاموش نباشید :*


  • سـَمآنـھ.ر

خدا میدونه چقدر دلم برای این کیبورد و  لمس حروف تنگ بود !

خیلی وقت بود نتونسته بودم بیام سراغ لپ تاپ و همش با گوشی مینوشتم !!

امروز بعد از 12 روز به خودم off دادم و دیگه قرار نیست درس بخونم :)

وای که چقدر کار دارم و این وسط پدیده ای به نام 13 هم باید به در شه (!)

از 1 فروردین ماه که یک سالنامه خوشگل از داییم عیدی گرفتم دارم هرشب وقایع مهم روز رو یادداشت میکنم و همین چقدر ذهنم رو مرتب کرده !!


+نمدونم چرا الان که میتونم با خیال راحت و بی توجه به زمان بنویسم چیزی برای نوشتن ندارم ؟؟

باور کنید بقیه روزا اینقدر به نوشتن نیاز داشتم ولی نشد برام که بنویسم !!!


+امیدوارم زودتر این وقایع تلخ سیل و سیل زدگی تموم شه !!

  • سـَمآنـھ.ر

روزهای خوبی نیستن این روزا !

من خودم و خانوادم خوبیم ولی حال دل هیچ کس اینجا خوب نیست 

خانواده هایی که بدترین لحظات رو گذروندن 

آدمهایی که ماشینشون پیدا شده ولی هیچ اثری از خودشون نیست 

اون بچه ای که جسم بدون جانش افتاده بود توی آب ها و ماشینها میخوردن به اون جسم ....

اون عروس دامادی که اومدن ماه عسل و الان از این خانواده تازه تشکیل فقط یه داماد مونده ....

شبهایی گذشت که فقط دعا میکردم وقتی صبح بیدار میشم توی همین اتاق با همین وضعیت بیدار شم...

شبی که از شدت بارندگی آب اومده بود پارکینگمون تا یه ارتفاعی و چقدر سخت گذشت ...

اون تگرگ ها که به شدت پرتاب یه سنگ میخوردن به زمین...

فقط میتونم بگم توانایی اینو دارم که ساعتها فقط بشینم گریه کنم برای این مردم و خودم و این روزا...

98 از روزهای اولش داره خودشو نشون میده انگار....

دعا میکنم برای همه آدمهای این خاک که هیچ شبی رو با ترس از مرگ به صبح نرسونن !

دعا میکنم دل تمام خانواده های غم دیده آروم شه و بتونن صبر کنن !

دعا میکنم همه گم شده ها صحیح و سالم برگردن پیش خانواده هاشون !

خدایا خودت آرامش رو برگردون به این حوالی....


+مرسی از رفیقای عزیزتر از جونم که با کامنتهاشون اینجا و چه با زنگ و پیامک روی گوشیم احوالمو میپرسیدن !دلم گرمه به داشتن همه شما :*


  • ۰۷ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۵۵
  • سـَمآنـھ.ر

یه جور عجیبی دلم برای عیدهای 6-7 سالگیم تنگ شده!

اون لباسهای جدید که شوق پوشیدنش رو داشتم

  لحظه تحویل سالی که حس میکردم یه اتفاق خیلی بزرگ داره میافته

اون ماهی گلی های قرمزی که روز قبل با کلی شوق بابام برام خریده بود

اون سفره ساده هفت سینی که جام و سفالی نداشت ولی همه 7 تا سینش طبیعی چیده میشد

اون پولهای خشک لای قرآنی که همیشه لحظه سال تحویل بهمون داده میشد :)

اون بوسه های قشنگ عیدونه !

اون شوق های بچگونه

اون چتریهای موهام که روی پیشونیم دلبری میکرد

اون عکسهای یادگاری که با همون لباسهای نو سر سفره ساده هفت سینمون میگرفتیم  

1 فروردینی که میرفتیم خونه پدربزرگم و لحظه ورودمون با لبخند قشنگ پدربزرگ و مادربزرگم رو به رو میشدیم

اون بوسه های عیدونه که روی لپام مینشوندن !

دلم برای اون لحظه که پدربزرگم اشاره میکرد به مادربزرگم که کت اش رو بیاره و منم با همون سن میدونستم این یعنی چی و ته دلم کلی شوق میکردم ! پدربزرگم دست میکرد توی جیب داخلی کت سیاه رنگش و دو تا 2000 تومنی خشک وتانخورده بیرون میاورد و یکی به من میداد و یکی هم به برادرم !

آخ که نمیدونید چقدر من ذوق میکردم از همین محبتهای کوچیک !

حین همین کارا یهو دوباره مهمون میومد خونه پدربزرگم و جمعممون کلی شلوغ میشد !

نوه های بزرگ تر 5000 تومنی عیدی میگرفتن و من میگفتم عه پس منم بزرگ تر شم باباجی(من به پدربزرگم میگفتم باباجی)  بهم 5000 تومنی میده ؟

آره من بزرگتر شدم ولی دیگه باباجی نبود !

نبود که بهم عیدی بده !

بازم به رسم همیشه مادربزرگم بود و عیدیهامون قطع نشد ولی من دلم همون جوری عیدی گرفتن رو میخواست !

چند روز پیش روز پدر مادرم یه بغض سنگین توی گلوش داشت و بهم گفت سمانه میری آلبوما رو بیاری ؟

یه لبخند کوچولو زدم و رفتم همه رو آوردم  

یک عکس که من و پدربزرگم کنار هم بودیم رو برداشتم و زل زدم بهش !

من بزرگ شدم ولی باباجی بزرگ نشد .... پیر هم نشد.... اون برای همیشه رفت ...

الان بعد از گذشتن 12-13 سال ازون ماجراها من کلی عیدی از همه گرفتم !

ولی من هنوز دلم از همون 2000 تومنیای باباجی میخواد !

قدر آدما رو بدونیم !

گاهی به خودمون میایم میبینیم نیستن !


  • ۸ نظر
  • ۰۲ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۴۵
  • سـَمآنـھ.ر