:)

مَـن فَقَط مینـویسمـ تـآ بِمـآنَـد

ششمیشـ

همیشه تو زندگیتون سعی کنید تو هر شرایطی ، غرورتون رو فدای کسی یا چیزی نکنید :) 
کآش یادت میموند که اگر من تمام این چندسال ازت بیشتر از اونچه بودی تعریف کردم و تو ذهن همه بزرگت کردم چون دوستت داشتم و خواستم پیشرفت کنی..
کی باورش میشه !؟ سمانه مغرور و خودخواه ؛ 100% غرور خودش رو پای این رابطه گذاشت و الان این قدر تحقیر شده که این آدم جواب همه حرفاشو با یه نیشخند بده و ازش فرار کنه...
منتی نیست ؛ دوستم بودی و دوستت داشتم..
ولی این حق من نبود ...

ازین به بعد میخوام فقط خودمو اولویت قرار بدم...


+از اعماق قلبم میخوام که این بار فقط قضاوت کرده باشم :)

پنجمیشـ

اسکار لذت بخش ترین لحظه عمرم می‌رسد به ؛

لحظه ای که صبح سر جلسه زمین شناسی😶🤦🏼‍♀️ بعد از اتمام امتحانم اومدم جمع زدم دیدم ۱۰ رو حداقل می‌گیرم 😍


فکر نمیکردم تو زندگیم هیچ وقت به این درجه از عرفان سر جلسه برسم 🙊🤦🏼‍♀️

ولی خودمونیما لذت این نمره های در حد‌ پاس برام خیلی بیش‌تر ازون ۲۰ و ۱۹ های قبلا بود 😅😂

 

+فقط اون لحظه که دنیا گفت وای که ۷ نمیشم ... چطوری تک ماده بزنم وای 🧐🤨

و ماها که پخش زمین بودیم 😂😂😂😂😂


#لعنت_به_زمین_شناسی

چهآرمیش[خصوصی]

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سومیشـ

دومیشـ


اختلاف سنی زیآدی نداریم ؛ 
تا حدی که وقتی بچه بودیم حس میکردن دو قلوییم 👫
تو کل زندگیمون یک بار به مدت 9 روز قهر بودیم فقط ! 
این بار دومین قهرمون در روز 2ام هست !!🙀
هر دو بار رو من قهر کردم و اون اولش علت رو با سوال " حالا چرا خودت رو گرفتی؟" جویآ شد . وقتی جوابی ندادم اونم دیگه باهام هم کلآم نشد...
واقعیتش خودمم علت اصلی قهر رو نمیدونم ؛ فقط یه سری دلایل فرعی مسخره دارم.🙄
اما خب حس میکنم گاهی هممون نیآز داریم که یکم از هم دور شیم تا قدر هم رو بهتر بفهمیم :)💞
حالا تو این 48 ساعت اینقدر دلم براش تنگ شده ، مخصوصا برا کتک کاریامون 👊🤕
اونم خیلی ساکت و بیحال یه گوشه میشینه !
ما ازون خواهر برادرآ نیسیم که قربون صدقه هم بریم ؛ ما ابراز احساساتمون رو با کتک بیان میکنیم 😎
ما همو با عزیزم و گلم صدا نمیزنیم ؛ اون گهگاهی اسمم تغییر میده و میگه "سامی" و گاهی هم صدام میزنه سسک (یه نوع پرنده)😌
منم همیشه شازده پسر صداش میزنم چون خیلی شاهانه زندگی میکنه 👍
دوسش دارم خدآیا💜
همیشه بمونه برام 💚🙏
نهـ تُ می مانیـ ُ نهـ اندوهـ
و نهـ هیچـ یـِکـ از مردمـِ این آبادیـ
بهـ حبابِ نگرانِ لبـِ یِکـ رود قـسمـ
و بهـ کوتاهیـ آن لحظهـ شادی کِهـ گُذشتـ
غُصهـ همـ میگذرد
آنچنانیـ کهـ فَقَط خاطره ایـ خواهَد مانـد
لَحظهـ هآ عریاننـد
بهـ تنـِ لحظهـ خُود ، جامهـ اندوهـ مَپوشانـ هـرگـز
آرشیو مطالب
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan