:)

مَـن فَقَط مینـویسمـ تـآ بِمـآنَـد

هفتمیشـ

در 1 شهریور 1393 ساعت 8 صبح در صندلیهای اخر کلاس درس،ما باهم دست دادیم و دوست شدیم !
دختر فوق العاده ای با روابط اجتماعی بالا بود ! شاید همینش من رو جذب خودش کرد:)
در پایان همون روز شماره اش رو برام نوشت و منم متقابلا بهش شمارمو دادم ! 
ساعت 2 ظهر رسیدم خونه و با پیامای صمیمانش روبه رو شدم؛ وقتی باهاش حرف زدم انگار نه انگار که فقط 6 ساعته میشناسمش، حس کردم 6 ساله کنارمه :)
اشتراکای بیش از حد زیادمون ما رو بهم نزدیکتر میکرد ...
دو نفری تمام اون سال رو به شوق رشته ریاضی فیزیک سال آیندمون گذروندیم..
به غرق شدن تو فیزیک...
به فیزیک هسته ای دانشگاه تهران ...
تمام اون سال رو کنار هم باهمه جنگیدیم ؛ 
از راضی کردن خانواده هامون تا بحث هر روز با مدیر مدرسه و آموزش و پرورش...
ما چیز زیادی نمیخواستیم..
فقط میخواستیم بذارن ما با 4 نفر کلاس ریاضی فیزیک تشکیل بدیم....
هر چی که به ذهنمون میرسید گفتیم ؛
از شهریه چند برابر بگیر تا کلاس تو انباری و بی امکانات..
تهش هم تو خرداد گفتن : نه ! 
دو نفری پودر شدیم ریختیم زمین..
از شدت ناراحتی زیاد حتی نمیتونستیم گریه کنیم.....
تنها راهمون عوض کردن مدرسه بود...
ولی کدوم خانواده ای میذاشت بچه اش از تیزهوشان بیاد بیرون بره مدرسه عآدی ؟

به اجبار نشستیم سرکلاس دوم تجربی 1

اون موقع ها نمیدونستیم که المپیاد ریاضی فقط برای رشته ریاضیه؛ و ما نمیتونیم شرکت کنیم.
به عشق همون المپیاد از تابستون ورود به دوم تا زمان اعلام ثبت نام اکثر منابع رو تهیه کردیم و خوندیم :)
تا رسید اون روز لعنتی...
دیدم بغض کرده نشسته ...
گفتم : "ط" چیزی شده ؟ 
یه برگه داد دستم که میگفت ما نمیتونیم المپیاد بدیم ! به جرم تجربی بودن از المپیاد ریاضی محروم شدیم..
ولی ما هنوز یه سال دیگه وقت داشتیم برا المپیاد...
ازون موقع هر دو تو خونه فقط غر زدیم و گریه کردیم.
بالاخره خانواده ها اجازه دادن بعد از اتمام دوم ، تابستون امار بخونیم و بریم مدرسه نمونه دولتی !
چه روزآ که با سرخوشی تمام اومدم مدرسه ....
شدیم همون ادمای قبل...
بازم منابع رو میخوندیم چون مطمین بودیم سال دیگه میشه ...
و شد خرداد لعنتی...
ما خوش حال بودیم که داریم میریم دنبال علاقمون ...
ولی چی شد ؟ 
اون مدرسه نمونه دولتی فقط 4 تا دانش اموز ریاضی داشت که داشتن تغییر رشته میدادن به تجربی....
ما موندیم و یه عالمه غم...
انگار خدا نمیخواست که بشه.. 
به اصرار دبیر ریاضیمون و مادرامون ، هر دو رفتیم مشاوره ...
نمیگم 100% ولی تا حد زیاد متقاعدمون کرد بمونیم تجربی و اینده از همین علاقه در ابعداد بزرگتر استفاده کنیم...
موندیم و با زیست سر کردیم...
ولی هیچ کدوم ادم سر خوش سابق نشدیم...
هر کدوم یه جوری شدیم..
"ط" دیگه کلا درس نخوند و رفت دنبال فشن و مد و ....
"ط"خیلی باهوش بود ولی به مرزی رسید که همون دبیر ریاضیمون هر جلسه دعوا و نصیحتش میکرد..
من از نظر روحی بیشتر بهم ریخته بودم..
اروم و بی سر صدا...
سال سوم چهارشنبه ها کلا زیست داشتیم..
منم هر وقت حوصله نداشتم نرفتم مدرسه.

همه اینا دست به دست هم داد تا ترم 1 سوم جفتمون به طور فجیعی افت کنیم..
اون هنوز از من بیشتر افت داشت...
ولی خدا نذاشت تو همون وضعیت بمونیم.
به اصرار زیاد دبیر ریاضیمون مسابقه کانگورو 2017 رو شرکت کردم..
جزو 30% اول جهان شدیم و یه دیپلم ریاضی برامون از استرالیا اومد :)
حال جفتمون عالی شد..
انگار به همچین شوکی نیاز داشتیم تا برگردیم به زندگی...
شکر خدا تو امتحانای نهآیی جفتمون ok بودیم و نتیجه خوب بود...
ولی خب تابستون بازم اون خیلی "شل کن سفت کن" داشت و نمیخوند برآ کنکور! 
نمیگم من خودم ترکونده بودم تابستون ؛ نه اتفاقا ! ولی بالاخره یه میانگین مطالعاتی داشتم ! 
نمیتونستم ببینم دوست عزیزم عقب گرد کنه ! 
بازم اون سال به روال هر سال شهریور رفتیم مدرسه ! 
همون آخر کلاس نشستیم ! 
تمام اون روز رو وقتآی استراحت داشتم باهاش از توانایی هاش حرف میزدم.
باهوش بود واقعا اما من چندین برابر از هوشش تعریف میکردم...
سر کلاس هر وقت بحث کنکور پیش اومد گفتم نه من میدونم که "ط" بهترین رتبه رو میآره ! 
که 100% پتانسیلش رو داشت !
اینقدر تعریف کردم و کردم که دیگه بچه ها هم باهام همراه شدن ! 
16 نفری داشتیم هلش میدآدیم که خیلیم اثر داشت....
تو ازمونای بهمن ماه ترازش رسید به 7000 و خب این یه جهش بزرگ بود ! 
از خودش بیشتر برای موفقیتش شآد شدم..
ولی نمدونم چرا روز به روز که موفق تر میشد ازم دورتر میشد...
مث قبل به حرفام گوش نمیکرد و گاهی حتی تحقیر آمیز باهام برخورد میکرد..

ولی اینکه میدیم موفقه برام کافی بود...
این وسطا سر یه سری مقاله فیزیک و اینا بازم بهم نزدیک شدیم ولی خب کارش که باهام تموم شد بازم ازم دوری کرد...
شد نیمه اسفند و مدرسه تموم شد ! 
اون 15 روز پایان سال که کلا ازش بیخبر بودم ...
عید هم به بهونه تبریک عید بهش پیام دادم که فقط seen خورد و بی جواب موند...
تمام این دو ماه هر وقت خواستم جویای حالش شم ، ناکام موندم...
ولی فکر اینکه داره تلاش میکنه و موفقه برام خوشحال کننده بود :)
شد 22 اردیبهشت و شروع امتحانآ ؛ سهم من از دیدن دوست 4 ساله ام شد یه سلام سرد ... بدون اون لبخندآی همیشگی...
اینآ وادارم کرد به نوشتن پست قبل...

26 اردیبهشت امتحان ریاضی داشتیم ولی نیومد...

نگران شدم و از همه پرسیدم..

تهش فهمیدم وقتی خواسته بیاد مدرسه از پله ها پرت شده زمین و پاهاش دچار مشکل شده..

گریه ام گرفت وقتی این خبر رو شنیدم..

گذشت تا 1 خرداد که امتحان دینی تو حوزه نهایی بود..

مامانش رسوندش و داشت از ماشین پیادش میکرد که من سریع دویدم سمتش و دستشو گرفتم ببرمش بشینه...

بازم میخندید برام..

جنس خنده هاش شده بود مثل قبلا..

به هزار زور و بیچارگی بردمش تو حوزه و نشست..

هماهنگ کردم که خودمم ببرمش بیرون..

همه حسای قدیمیم برگشت..

حس کردم هنوزم خیلی خیلی دوستش دارم...

همه اینا باعث شده هر روز مث قبل بهم پیام بده ..

بهم بخنده..

دستامو محکم بگیره...

خیلی دوستش دارم..

خدایا خودت هواشو داشته باش...

شآید بهتر بود این پست چند پارت شه ؛ 

ولی من دوست داشتم همش رو یه جا داشته باشم 💜


بانو ...
۰۵ خرداد ۹۷ , ۱۵:۲۹
خدا رو شکر
آفرین به شما که صبور بودی
ان شاءالله همیشه کنار هم باشید


پاسخ :

خدآ را شکر وآقعا :)
مرسی عزی دلم :* :*
لیمو جیم
۰۵ خرداد ۹۷ , ۱۵:۳۰
من بیشتر از قضیه دوستیتون اون بخش رشته و اینا فکرمو درگیر کرد :-X

پاسخ :

اتفاقا اصل اصلش میخواستم از رشته و اینام بنویسم که یهو این جریانات پیش اومد... که گفتم با یه تیر دو نشون بزنم :)
اینآیی که از رشته و اینا نوشتم فقط یک دهم اون چیزی بود که در واقعیت گذروندم....
مرسی خوندی :* :*
استاد بزرگ
۰۵ خرداد ۹۷ , ۱۵:۳۰
چقدر زیبا نوشتین ...
عجب سرگذشت پر فراز و نشیبی ...
امیدوارم موفق باشین
:)

پاسخ :

شما خیلی لطف دارید. ممنونم.

+کامنتتون به دلم نشست :)
مهدی یار
۰۵ خرداد ۹۷ , ۱۶:۲۲
زیبا نوشتی
ان شالله دوستیتون پایدار و بادوام...

پاسخ :

نگاهتون زیباست :)
سپآس فراوان !*
mohi :)
۰۵ خرداد ۹۷ , ۱۸:۴۵
واقعا باورم نمیشه :/
اخه واسه چی مدرسه تیز هوشان و نمونه دولتی تون انقدر جمعیت ریاضیا کم بوده که کلاس تشکیل ندادن!
هر چند تو مدرسه ی ما هم خیلی کم بود :(
الان هول تجربی اغلب خانواده هارو گرفته از جمله خانواده خودم
منم علاقه م یه جای دیگه بود ولی خب نشد که بشه ...

پاسخ :

گاهی که به عقب نگاه میکنم میگم واقعا چجوری اینآ رو تحمل کردم ؟
میدونی محدثه تو مدارس خاص (حداقل شهر من ) همه توهم پزشک شدن دآرن !
اون چهار نفر نمونه دولتی هم که نوشتم بعد تغییر رشته دادن ؛ از ترس زیست دوم بود که یه سال راحت فقط آمار داشته باشن...
علارغم اینکه من تو درصد بالایی از آدما هوش ها و استعداد هایی میبینم که واقعا متعلق به تجربی نیست....
توهم پزشکی...توهم پول زیآد...توهم زندگی لاکچری... و خیلی توهمآی دیگه بآعث شده بچه ها بدون توجه به علاقه اشون انتخاب کنن...
خانوآده هم که دقیقا درست میگی...
عزیز دلممم...
پس تو هم به تجربی تعلق نداری :(...
چه زجری میکشیم هممون...
چقدر نوشتمآ :) ببخشید :*
م. دچار
۰۵ خرداد ۹۷ , ۲۲:۰۲
بی تعارف 
قلمتون رو دوست داشتم 
روایتِ روان و واضحی بود :)

به عنوان یک مهندس عمرانِ ناکامِ و در حسرتِ فیزیکِ هسته ای و حتی نجوم سوخته، براتون کلی آرزوی موفقیت می کنم :)
این دوستی که تعریفشو شنیدیم با هر کش و قوسی هم که شده ان شاءالله سالیان سال ادامه خواهد داشت

پاسخ :

برآی من باعث افتخاره که شمآ تعربف کنید :)
نگاهتون زیبآ بوده !

اینجوری نگید ؟
هیچ هم ناکام نیسید...
به نظر من الزاما برای خوندن موضوع مورد علاقمون نباید تحصیلات آکادمیک داشته باشم :)
فقط کافیه بخواید...
نجوم جا برآ مقاله و مطالعه زیآد داره جناب دچآر..
ممنون از آرزوی خوبتون ...
منم براتون زندگی سرشار از موفقیتآی بزرگ بزرگ آرزو میکنم :)
م. دچار
۰۵ خرداد ۹۷ , ۲۳:۱۳
سپاس گزارم 
بزرگوارید

بله موافقم ... دنبال کردن علاقه ها لزوما به تحصیلات اکادمیک وابسته نیست اما اگر با هم جمع بشه چی میشه ... دعا می کنم برای شما بشه

بله ... هیچ بعید نیست یه روز به طور جدی واردش بشم :)
خیلی ممنون :)

پاسخ :

ممنونم :)

کاملا درسته !!
کار درستی میکنید. حتما وآرد شید .من مطمینم موفق میشید :)

خواهش میکنم.
Niloo .hmd
۰۶ خرداد ۹۷ , ۰۱:۰۱
تلاش سخت هیچوقت بی جواب نمیمونه
دوستیتون پایدار

پاسخ :

اوهوم درسته :)
مرسی عزیز دلم :*
میم . الف
۰۶ خرداد ۹۷ , ۱۲:۳۷
الان مثل گذشته باهات رفتار میکنه؟ :))

پاسخ :

الان الان اره...
حتی از قبل بهتر...
چون تو این لحظه ها ففط من کنارش موندم...
آرام :)
۰۶ خرداد ۹۷ , ۱۳:۳۳
خوبه که خوب شدین با هم :)
سمانه مهربون 😚

پاسخ :

خدا رآشکر وآقعا :)
عزیز دلی جانم :*
سمیه لاریمی
۰۷ خرداد ۹۷ , ۱۷:۱۵
امیدوارم دوستی تون همیشه پایدار باشه.

دوست عزیز دنبال شدید ممنون میشم اگه وبلاگمو دنبال کنید

پاسخ :

مرسی عزیزم :*
رومی زنگی
۰۸ خرداد ۹۷ , ۱۲:۳۷
عزیز دلم چه دخترماهی هستی تو 
الهی موفق باشی 
جالبه ما ٤ تا کلاس ریاضی داشتیم هرکدوم ٤٣ نفر جمعیت داشت ولی کلاس های تجربی مون ٢ تا بود که نزدیک ٢٦-٢٧ نفر جمعیت داشت هر کدومش چه برعکسه :'((

پاسخ :

تو لطف داری عزیز دل :*
ماهی از شمآست :)

ممنون.
تو هم موفق باشی.

آره قبلا تا چند سال قبل حتی اصلا اینقدر متقاضی تجربی نبود.
اغلب ریاضی انتخاب میکردن.
اما الان دقیقا بر عکس شده....

مرسی اومدی خوندی :*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نهـ تُ می مانیـ ُ نهـ اندوهـ
و نهـ هیچـ یـِکـ از مردمـِ این آبادیـ
بهـ حبابِ نگرانِ لبـِ یِکـ رود قـسمـ
و بهـ کوتاهیـ آن لحظهـ شادی کِهـ گُذشتـ
غُصهـ همـ میگذرد
آنچنانیـ کهـ فَقَط خاطره ایـ خواهَد مانـد
لَحظهـ هآ عریاننـد
بهـ تنـِ لحظهـ خُود ، جامهـ اندوهـ مَپوشانـ هـرگـز
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan